ديوانه شماره يك

Monday, June 30

 

روز سه شنبه همان جمع بر سر قبر آمديم و يکی از ما گفت ای صاحب قبر بوعده خويش وفا کن . ناگاه ديديم قبر شکافته شد و دری پيدا گرديد و آوازی بر آمد که بسم الله وارد شويد . پله کانی پيدا شد و ما در نهايت حيرانی و اظطراب پائين رفتيم . راهروی طولانی و سفيد کرده و روشن پيدا شد و شخصی که آنجا ايستاده بود ما را به باغی در نهايت صفا و آراستگی هدايت کرد . انواع درختان زيبا و ميوه دار از هر قبيل انجا بود . مرغان خوش الحان بخواندن مشغول بودند . ميوه های درختان با اينکه غير فصل بود در نهايت شادابی روی درختان ديده ميشـــــد . در وسط باغ عمارتی زيبا و آراسته در نهايت زيبائی وجود داشت . پس داخل عمارت شديم و شخصی صاحب جمال و بسيار زيبا در حاليکه زيبارويان او را احاطه کرده بودند بما خوش آمد گفت و امر بنشستن نمود و عذر خواهی بسيار نمود و تعارف فراوان به خوردن ميوه و شيرينی که تا آنزمان هرگز مانند آن را نديده و نخورده بوديم . ما بتمام معنی متحير که آيا بازگشتی هست يا برای هميشه ماندگاريم .بعد از ساعتی برخاستيم تا ببينيم چه روی خواهد داد . آن شخص ما را تا دم دهليز مشايعت نمود . پس پدر من از او سوال کرد که تو کيستی و اينجا کجا ست ؟ گفت من مرد قصابی هستم که در بازاچه ای نزديک همين قبرستان کار ميکردم و دکان قصابی داشتم . تنها به اينکه هر گز کم نفروختم و هر گاه وقت نماز ميشد اگر گوشت در ترازو بود رها ميکردم و بصف نماز ميرفتم خداوند اين مکان را بمن ارزانی فرموده است . هفته گذشته اذن ورود نگرفته بودم تا شما را دعوت کنم اما برای امروز اذن گرفتم و ميبينيد انچه را که موجود است . سوالات ما بسيار بود اما او تنها اجازه داشت که مدت عمرهر يک از ما را بگويد از آنجمله مرد مکتب داری بود که باو گفت عمر تو زياده از نود سال است و او هنوز زنده است و عمر مرا که گفت پانزده سال ديگر هنوز باقی است اما ديگران بهمان که گفته بود مردند. پايان داستان کتاب . کودک يتيم در کمال باور و شايد ديگران در کمال ناباوری از منزل آن عالم خدا حافظی کرديم . کودک تصميم گرفت که از آنهمه فضل و رحمت پروردگار که اقا ميگفت استفاده کند اگر چه ديگران آن را مانند قصه آنشب چندان باور نداشته باشند . فرداشب وقتی همه خوابيدند کودک يتيم تصميم گرفت به تنهائی به امامزاده نزديک خانه برود و از ارواح آن مردگان که آنجا بودند راهنمائی بخواهد . مگر نه ده ها بار اهل محل از امام زاده و بزرگان مدفون در آن قبرستان حاجت خواسته و خداوند حاجت آنها را داده يا مريض های بد حال آنها را شفا بخشيده ؟ پس چرا کودک يتيم از آنها کمک نخواهد . کودک بآهستگی وارد شد و به داخل بقعه رفت و گوشه ای نشست . اما ناگهان هراس شديد در دلش افتاد و تا خواست فرار کند مردی از درون ضريح , از لای پنجره ها با خنده بيرون آمد و گفت عزيز من نترس من اينجايم و نه مگر تو برای کرفتن کمک آمده ای؟ خنده زيبا و چهره آرام مرد آنچنان باو آرامش داد که انگار پدر بزرگ او را در آغوش گرفته است . محبت سرشار آنمرد کودک را آرام و سپس جسور تر نمود . گودک گفت يگشب منزل آقا بوديم , آقا گفت خداوند به کودکان يتيم خيلی توجه دارد و کمک ميکند . مرد درحاليکه موهای کودک را نوازش ميکرد خنديد و گفت آره عزيزم خداوند سفارش ايتام را خيلی کرده و بهمين دليل است که من هم بامر خداوند امشب برای کمک بتو مامور شدم البته يک شرط دارد . کودک گفت ميدانم نبايد به کسی از اين راز حرفی بزنم . مرد با تعجب پرسيد تو اينها را از کجا ميدانی .کودک گفت پدر بزرگ هميشه به عمو هايم ميگويد انسان بايد راز دار باشد . مرد پرسيد ايا ميدانی من چه کسی هستم . او جواب داد همين قدر ميدانم که تو روح امام زاده هستی . خنده مرد با صدای بلند و تعجب او از اين گودک عجيب او را به محبت بيشتر و گفتگوی راحت تری ترقيب ميکرد . پرسيد تو از اينکه من يک روح هستم نميترسی ؟ حالا کودک بود که قش قش ميخنديد و ميگفت روح که ترس ندارد بايد از زنده ها ترسيد نه مرده ها و بمحض اينکه مرد خواست سوال کند يتيم جواب داد بله اين هم از گفته های پدر بزرگ است . حالا ديگر کودک سر خود را روی زانوی مرد ميگذاشت اما متعجب که سرش روی يک بالش است يا زانوی روح . مرد گفت ميترسم اينجا خوابت ببرد و برای امشب هم کافی است . تو هروقت خواستی ميتوانی اينجا بيائی اما چون ممکن است پدر بزرگ و عمو ها دلواپس شوند هر وقت خواستی مرا ببينی يک صلوات بفرست و بعد مرا صدا کن . يادت نرود که هيچکس نبايد از رابطه من و تو با خبر شود . کودک يتيم با خوشحالی خداحافظی کرد و خوشحال بخانه برگشت و آهسته برختخواب رفت . در صفحات آينده قصه های عجيب اين کودک يتيم و کمک های آن روح والا برای مدتی زينت بخش گفته های ديوانه خواهد بود . اگر خواننده اين صفحه همانند نويسنده آن از ديوانگان است که مشگلی با هم نداريم و اگر از اهل عقل است وقايع را بعنوان يک داستان خيالی دنبال کند . گاهی واقعيت را بايد در قالب ( هری پاتر) ديد . يا هو ديوانه نمبر وان بدون زنجير و امضاء

email@

divaneh @ Monday, June 30, 2003

 

جمعه ششم تير ماه 1382 .

بنام او , يگانه هستی بخش , هميشه زنده , همه وقت بيدار , وکيل درماندگان و راهنمای در راه ماندگان .سلام
درکنــــــــــــــج دلــم عشق کســی خانــــه ندارد------------- کـــس جـای در ايــن خــانهء ويــــرانه نــــدارد.
دل را بکــــــــف هــر کــه نهـــــم باز پس آورد------------- کـس تاب نگهــــــــــــــداری ديـــــوانه نـــــدارد.
در بـزم جهـان جــز دل حســـرت کش ما نيست------------ آن شمــــع که ميســــــوزد و پــروانـــه نـــــدارد.
گفتـــــم مــه مــن از چــه تـو در دام نيفتــــــــی------------ گفتــــــــا چـــه کنــم دام شمـا دانــــــــه نــــــدارد.
ای آه مکــــش زحمـــــت بيهــوده چه تاثيــــــــر------------ راهــــــــی به حــــريم دل جـــانانــــــه نــــــدارد.
در انجمـــــــن عقـــــل فــــروشــان ننهــم پــای------------ ديـــــوانــه ســر صحبــــت فــرزانـــــه نــــــدارد.
از شــاه و گــدا هــر که در ايــن ميکده ره يافت----------- جــز خون دل خـــويــش به پيمــــــــانـه نــــــدارد.
تا چنـــــد کنـــی قصـــه ی اسکنــــــــدر و دارا------------ ده روزه عمـــــــــر اين همـه افســانـــه نــــــدارد.
اين غزل از حسين پژمان بختياری است و فکر ميکنم يکی دو بيت ديگر هم دارد ولی ثبت دفتر من همين بود.
ميدانيد که هوا نه اندکی که خيلی گرم شده و بفهمی , نفهمی مغز ديوانه ييلاق , قشلاق نموده و لذا ... از اين پس تا اطلاع ثانوی فرم نوشته های ديوانه بسوی ارواح و با کمک ارواح ,بصورت خيالی روايت گر راست و دروغ , دروغ هائی که راستی را بيان ميکند و راستی هائی که عاقلان را بوحشت مياندازد و از اين قبيل چيز ها تغيير جهت داده است . اميد که حد اقل ,کمک ارواح از ارواح عاقل باشد نه ديوانه که فرموده اند ديوانه چو ديوانه ببيند خوشش آيد . نميدانم چه سری است در اين عالم که به بچه های يتيم لطف بيشتر و هدايت غيبی فراوانتر عطا ميشود و همانگونه که ميدانيد اغلب پيامبران و سپس نوابغ و مخترعين و مکتشفين عالم همگی يتيم بوده اند و در قرآن و ساير کتب آسمانی سفارش يتيم بسيار شده و دوری از خوردن حق يتيم که واويلا .اما شروع . انگار پنج يا شش سالم بود که با پدر بزرگم منزل يکی از خويشان که مرد عالمی بود رفتيم .آن عالم پس از خوش و بش با بزرگتر ها بچه يتيم را بغل کرد , دست نوازش بسرش کشيد و حرفهای بالا را شروع کرد که نميدانم چه سری است در اين عالم ......... و راجع به عنايات خاص خداوند به يتيم و يتيم نواز گفت و گفت و گفت . آنقدر که من در دلم قند آب ميکردند که يتيمم و خوشحال که چه خوب شد پدرم مرد و ..... خب ديگه افکار يگ بچه آنهم يتيم بهتر از اين نميشود . آنشب آن عالم بزرگوار کتابی آورد و قصه ای عجيب از آن کتاب را خواند . بعدها که بزرگتر شدم بدنبال کتاب رفتم که نامش (( کتاب الخزائن )) است و نوشته يکی از بزرگترين علما ی شيعه و از عارفان برجسته يعنی مولا احمد نراقی است . برای شروع آن قصه که آن عالم در آنشب عجيب و بياد ماندنی برای جمع حاضر گفت و باعث يک انقلاب فکری و حرکتیِ آن کودک يتيم شد از صفحه 383خزائن نراقی نقل ميکنم . يکی از ثقات از والد خود نقل کرد که در سن 16 يا 17 سالگی عيد نوروز باتفاق پدر و جمعی از دوستان در شهر اصفهان به عيد ديدنی فاميل و آشنايان ميرفتيم . اتفاقاً آنروز سه شنبه بود و بعزم ديدن يکی از آشنايان که خانه اش نزديک قبرستان بود رفتيم . پدر کسی از همراهان را فرستاد تا ببيند آيا او در خانه هست يا نه و بما گفت بنشينيد تا او خبر آورد برای اين قبور فاتحه ای بخوانيم . وقت فاتحه خواندن يکی از دوستان پدر که مردی شوخ طبع بود گفت ای صاحب قبر ايام عيد است و هرکجا ديدن رفتيم شربت و شيرينی آوردند , تو چرا تعارفی نميکنی ؟ ناگاه از قبر آوازی بر آمد که ببخشيد نميدانستم که شما ميآئيد .سه شنبه آينده تشريف آوريد تا از شما پذيرائی کنم . همگی بناکاه احساس وحشت کرده متحير و مغموم به خانه های خود بازگشتيم و بر همه ما يقين شد که تا هفته آينده خواهيم مرد . از کوچک و بزرگ بتوبه و انابه بدرگاه خداوند مشغول شديم و همگی وصيت نوشتند و تا اين يگ هفته بگذرد خواب و خوراک نداشتيم.

email@

divaneh @ Monday, June 30, 2003

Saturday, June 21

 

جمعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ســـی ام خـــــــــــــــــــــــــــــــرداد مــــــاه ////1382 ////
دادگـــــری ديد بـرای صــواب --------------------- صــورت بيــداد گــری را بخواب .
گفـــــــــــت خـدا با تــو ظالـم چه کرد ------------------ در شبــت از روز مظــالم چــــــــــه کــــــــرد.
گفـــــــت چــو بــر مـن بسر آمـد حيات ----------- در نگـــــــــــــريــدم بهمـــــــــــــه کائنـــــــات .
تا بــه مــــن اميـــــــــد هدايــت کراست ------- يــــــا بخــدا چشــــــــم عنايـــــــت کراســـــت .
در دل کــــس شفقتــــــــی از من نبــــود --------- هيچــــــــــــکسـی را بکــرم ظـن نبـــــــــــود .
لــــرزه در افتــاد بمــن هـم چـــو بيـــــد ------------ روی خجـــــل گشتــــه و دل نــا اميــــــــــــد .
طــــرح به غـــــر قـاب در انداختـــــــم -------- تکـــــــيه بــه آمــرزش حـــق ســـــا ختـــــــم .
کـــی مـن مسگيـــــــن بتــو در شرمسـار ------ از خجــــــلان در گــذر و در گـــــــــــــــذ ار .
گــــــر چــه ز فــرمان تــو بگــذ شتـه ام ------ رد مکنــــــــــم گــز همــه رد گشتـــــــــــه ام .
يــــــا ادب مـــــــــن بشـــــــــراری بکن ---- يـــا بخــــلاف همــــه کـــاری بکـــــــــــــــن .
چـــون خجلـــــــــــم ديـد ز ياری رســان ----- يـــــــاری مـن کـــــــرد کــس بـی کســـــــان .
فيــــــــــض کـرم را سخنـــــم در گرفــت --- بـار مــــــــن افکنــــــــد و مــرا بر گرفــــت.
هــــر نفســــــــــــی کـــان بنـــدامت بـــود ------ شحنــــــــــــه ی غــو غای قيــــامــت بـــود.
جمــــله نفــــس های تـــو ای باد سنــــــــج --------------------- کيـــــــــل زيــا ن اســـت و تــرازوی رنج .
يــک درم اســـــت آنچــــه بـدو بنــد ه ای --------------------- يـــک نفــس اســـت انچــــــه بـدو زنـده ای.
هــــــرچــه در ايــن پــرده ستــانی بــــــده --------------------- خـــود مستـــــــــان تــا بتــوانی بـــــــــــده .
تــا بـــــــــود آنـــروز کــه با شـــــد بهــــــی ------------------- گــــــردنـــــت آزاد و دهـــــانــت تهـــــــــی.
وام يتيـــــــــمان نبــــــــــــود دامنـــــــــــــــت ------------------- بار کــــــــــــش پيــــــــــره زنــان گردنــت.
بـــاز هــــل ايــن فرش کهـــــــــن پـــــوده را ------------------- طـــرح کـــــــن ايـــن دامـــن آلــــــوده را.
يـــا چــو غـــــريبـــان پــی ره توشــه گيـــــر ------------------- يــــا چـــو نظـــــامــی ز جهان گوشه گير .
بنام حضــرت اللــــٌــه خالق زيبائيها , که خود زيبای زيبايان است و هر چه را آفريده در کمال زيبائيست . از حدود يگ صد سال پيش ( اندکی کمتر يا زياد تر ) دانشمندان انگليسی در ابتدا و آمريکائيان و ساير کشور های اروپائی بتدريج به تحقيق و تفحص در باره روح و مسائل مربوط به آن پرداختند و اين علم و فرا علمی که مرکزش ايران و ساير کشور های اُسلامی بود به وسيله کتابهای خطی به خارج سفر کرد و از طرف ديگر موهومات و خرافات در اين کشور های مهد علم رواج گرفت. خوب بياد دارم که مرحوم پدرم ميگفت در ابتدای سلطنت رضا شاه شخصی که صاحب يک کتابخانه عظيم ( کتاب فروشی ) در طهران بود با پسرش که هم اکنون هم گويا در قيد حيات است بشهر های مختلف ايران مانند قم , تبريز , همدان , و اصفهان سفر ميکرد و چند دلال هم داشت که ابتدا با هزار دوز و کلک از نوع کتاب های خطی در کتابخانه ی شخصی خبر دار ميشد و بعناوين مختلف و در شرايطی خاص بسراغ آنها ميرفت و کتابهای خطی نفيس و ناياب را باندک بهائی ميخريد . از جمله کسانيکه مورد نيرنگ اين مرد پول پرست واقع شده مرحوم پدر نويسنده است . پدرم نقل ميکرد که در شرايطی که از ترس رضا شاه قادر برفت و آمد نبودم و از نظر مالی در بد ترين شرايط زندگی قرار داشتم بوسوسه دلال حاضر بفروش يازده جلد کتاب خطی بمبلغ پنجاه تومان شدم . از باب مثال چند عدد از اين کتابها بخط ابوعلی سينا - شيخ بهائی و يکی بخط خواجه طوسی و ...... بود . بعد ها که چند تن از دوستان دنبال خط سفر اين کتابها را گرفتند از کتابخانه های انگلستان و آمريکا سر در آوردند. از مطلب دور شدم برگردم به بحث روح . بزرگ مرد علم و عمل ابو علی سينا در کتاب اشارات خود مطالبی راجع به بروز کارهای عجيب و اخبار غريب از عارفان مينويسد که چون اشتغالات بيرونی کم گرديد بعيد نيست که از برای نفس ناگهان فرصتهائی حاصل شود که عارف از شغل خيال فارغ شود و بجانب قدس پرواز نمايد . پس از نقش های عالم غيب بر او نقشه هائی عرضه گردد و اين گونه حرکتها در خواب و هنگام موت و مرض نيز روی نمايد پس اگر نفس بحسب جوهر قوی شد بعيد نيست که در حالت بيداری و هوشياری از او غرايبی بروز کند و آنگاه حضرت شيخ ابو علی سينا انواع اين نمود ها را بيان ميکند. شيخ اشراق شهاب الدين سهروردی نيز در مقاله پنجم از کتاب حکمة الاشراق ميگويد عارف گاهی چيزهائی را ميبيند بصورت نوشته و گاهی ميشنود صداهائی که بسا بسيار صوت آن زيبا يا کريه است و گاهی مشاهده ميکند صورتهائی که جميل است و زيبا و گاهی صورت زيبای انسانی که با او در نهايت خوبی سخن ميگويد و از غيب بآنها خبر ميدهد و از برای انسانهای کامل ( بطور نسبی کامل و الا در هر زمان تنها يگ انسان کامل وجود دارد نه بيش) که در علم وعمل و رياضات سرآمد عصر خويش شده اند تا موجود کردن و خلق کردن سخن ميگويد . اکنون به نقل قسمتهائی از کتاب کشف اسرار نوشتـه اية الله روح الله خمينی که تقريبا پنجاه سال فبل توسط ايشان نوشته شده و نسخه موجود در دست من چاپ 1355 شمسی است . دربخشی از مطالب صفحه53 اين کتاب چنين نوشته شده است ( رای فلاسفه روحی اروپا ) مينياتيزم يا نوم مغناطيسی تکان بزرگی بجهان داده نفسهای آخرين ماديٌين بشماره افتاده , در آتيه نزديکی علم پرده از روی کار بکلی بر ميدارد و عالم ارواح و زندگانی جاويد آنها و آثار غريبه آنها را از قبيل عدم حساسيٌت خفتگان مغناطيسی و غيب گوئی های انها و صد ها اسرار شگفت آميز را بروی دائره ريخته اساس ماديٌت را برای هميشه از جهان بر ميچيند. قدمهای بزرگی علم امروز برای آشکار کردن نهان جهان برداشته , خوارق عادات , معجزات , کرامات , اطلاع بمغيبات که در نظر ماديين جزو افسانه ها بشمار ميرفت در جهان علم امروز نزديک بواضحات و فردای علم انرا از بديهيات ميکند . چيز هائی را که امروز علمای روح اروپا بدان با کمال وجد و سر افرازی بخود ميبالند اموری است که در هزار و سيصد سال قبل از اين پيغمبر اسلام و امامان شيعه با صراحت لهجه بی ترديد و شبهه بجهان اعلان کردند ..............سپس ادامه ميدهند که در کتاب دائرةالمعارف( فريد وجدی ) و بسياری از کنب ديگر که برای همين موضوع بالخصوص نوشته شده( منظور خواب مغناطيسی و ارتباط با ارواح است ) مملو است از حکايات بسيار عجيبی که يکی از انها غيبگوئی بتوسط خواب مغناطيسی است .پس از اظهاراتی در همين باب به نقل داستانی از همين کتاب ميپردازد که <لوئيس > که يکی از خواب کنندگان معروف است يگ زنی را در حضور جمعی خواب کرد و باو گفت برو بمنزلت , ببين اهل منزل چه ميکنند . زن خواب گفت رفتم . دونفر انجا مشغول کارهای خانه هستند . لوئيس باو گفت دست به بدن يکی از انها بزن . در اين هنگام زن خواب شده خنديد و گفت به يکی از انها دست گذاشتم چنانچه امر کردی .انها خيلی ترسيدند . لوئيس از حاضرين پرسيد کسی منزل اين زن را ميداند ؟ يکی از حاضرين اظهار اطلاع کرد.از انها خواهش کرد بروند منزل زن و به بينند که قضيه درست است يا نه . وقتی رفتند ديدند اهل منزل در ترس و هول هستند .از سبب انحال سوال کردند . اهل منزل گفتند در آشپزخانه يگ هيکلی ديدند که حرکت ميکند و دست گذاشت به کسی که آنجا بود .از اين قبيل قضايا در کتابهای اين فن بسيار است و امروز ملل غربی و فلاسفه روحی بزرگ آنها اين قضيه را جزو واضحات ميشمارند.( پايان نقل قول از کتاب کشف اسرار ) .در چند سال گذشته و سالهای بعد از انقلاب کتابهای متعددی راجع به روح و ارتباط با روح ترجمه شده که بعضی از انها برای علاقمندان روح و مسائل روحی داشتن و خواندن اين کتابها واقعاً يک امر ضروری است . بهترين کتابی که ديوانه در اين زمينه خوانده کتاب انسان روح است نه جسد ترجمه استاد معظم و دانشمند دانشگاه آقای دکتر کاظمی خلخالی است که جلد دوم آن هم بنام تا کرانه های عالم اثيری منتشر شده است .کتب ديگری هم چه ترجمه و چه تاليف در کتابخانه ها موجود است و مشتاقان خود ميتوانند انها را بيابند. داستانی هم در سالهای اول انقلاب و پس از شروع جنگ جزو مشاهدات ديوانه است که چندين بار آنرا ديده و دقيقاً صحت آن مورد تائيد است . درويشی بود اهل قم بنام اقای سيد محمود حسينی ( که خدا او را بيامرزد و يکی دو سال پيش از دنيا رفت) يکی از کارهای اين مرد ارتباط با ارواح زنده يا مرده بود . طريقه کار او هم بدين نحو بود که پسر يا دختری را مينشانيد و کلامی چند که گويا آيات قرآن بود ميخواند وبه چشمهای رابط ميدميد .بفاصله يک الی سه دقيقه آن جوان که چشمهايش بسته بود در کمال هوشياری و اختيار ميگفت فضا روشن شد. آنوقت بدستور درويش روح او حرکت ميکرد و بهر جا او دستور ميداد ميرفت و از هر کس ميخواست سوال ميکرد و جواب ها را باز گوئی ميکرد . چندين بار اتفاق افتاد که از نقشه های جنگی از صدام سوال ميکرد و ساعت و روز حمله را مطلع ميشد اما از ما و احتمالا کسانيکه حاضر بودند عهد ميگرفت که بهيچ وجه از اين سوال و جوابها در جائی سخنی نگوئيم . درويش ميگفت ما حق نداريم در امور طبيعی که اراده خداوند است دخالت کنيم . از حال کشته شدگان و اسراء خبر ميداد و همگی هم درست بود . ياد دارم روزی روح جوانی را به جماران فرستاد . آن جوان گفت در محل ورود به جماران تابلوئی نصب تابلوئی کرده اند که روی آن نوشته شده بشهر مقدس جماران خوش آمديد . جوان ديگری که سرباز بود و محل خدمتش در جماران بود و در مجلس انروز حاضر بود گفت من سه روز قبل از آنجا آمده ام وچنين تابلوئی آنجا نيست . دو سه روز بعد وقتی مرخصی آن سرباز تمام شد و عازم محل خدمتش شد از او خواهش کردم که موقع بازگشت اگر نصب چنين تابلوئی را ديد برای يقين ما بکار درويش حتماً بما تلفن کند و او فردای آنروز بما تلفن زد و گفت درست است و تازه چنين تابلوئی نصب شده است. هدف من از عنوان کردن بحث روح و تماس با ارواح نزديک شدن به مقوله مرگ و شناخت آن در حد توان و روشن نمودن کسانيکه از مرگ وحشت دارند و چنانچه بشناخت نسبی آن برسند قطعاً برای بهتر زيستن و شاد زندگی کردن انان اين شناخت تاثير بسزائی خواهد داشت . بار ديگر همانگونه که قبلا هم نوشته ام ديوانه تنها به اصل موضوع فکر ميکند و هيچ پيش نويس يا يادداشت خاصی هنگام نگارش اين سطر ها ندارد و بسياری اوقات حتی حوصله يکبار خواندن نوشته خويش را برای حک و اصلاح اغلاط املائی يا انشائی را هم ندارد باين جهت از همه دوستان بزرگوار از نا مربوط بودن بعضی جملات يا تپق های نوشتاری صميمانه پوزش ميطلبد . برگ سبزی است تحفه درويش / چه کند بينوا همين دارد . حق نگهدارتان و شادی روز افزون قرينتان باد . ديوانه نمبر وان بی امضاء . يا هو .


email@

divaneh @ Saturday, June 21, 2003

Sunday, June 15

 

يکشنبه / 25/3/1382
بنام حضرت دوست که هرچه هست از آن اوست. درود بر بهترين مخلوق ,او انسان کامل و سر رشته دار حيات و گردش و سلام بر همه انانکه رو به حضرت دوست دارند و دوستت ميدارتد .
دوش از مسجــــد سـوی ميخانـه آمد پيـر ما _______ چيست ياران طـريـقت بعد از اين تــدبير مـــــــــــا .
مـا مريـدان روی سوی قبله چون آريم چون _______ روی سوی خانــه خمــــــار دارد پيــــــــر مـــــــــا .
در خــرابات طريقــت ما بهم منزل شويــــم _______ کايــن چنيـــــن رفتــــسـت در عهـــد ازل تقدير مـــا . عقل اگرداند که دل در بند زلفش چون خوشست _____ عاقلان ديـوانه گردند از پـــی زنجيــــــــــــــر مـــــا . روی خوبت آيتـــــی از لطف بر ما کشف کرد ______ زان زمان جـز لطف و خوبـی نيست در تفسير مــا . با دل سنگينـت ايا هيــچ در گيرد شبـــــــــــــی ______ آه آتش نــــاک و سـوز سينــهء شب گيـــــــــر مـــــا . تيـــــر آه مـا ز گــردون بگذرد حافظ خمـــوش ______ رحــم کــن بر جــان خود پرهيــز کن از تير مـــــــا . قدرتهای پنهان بشر آنقدر زياد و عميق و گاهی غير قابل دسترس برای عموم است که تنها شايد تعداد محدودی از انها را دانشمندان شناخته و با ابزلر های علمی اثرات وضعی آن قدرتها را بنمايش گزارده اند . قدرتهائی مانند سايکو کينه سيس ( توانائی حرکت دادن اشياء از فاصله دور ) و تله کينه سيس , هيپنوتيزم و ......... در سال 1934 ميلادی دانشگاه ديوک در کارولينای شمالی جوانی را که مدعی بود ميتواند با اراده خويش بر روی عدد تاسها و حرکت ان اثر بگزارد و عدد دلخواهش را بدست آورد مورد آزمايشات فراوان قرار داد و کار او و قدرت اراده او را تائيد کرد. سپس برای اولين بار در دنيا در شهر لنينگراد در سال 1967 ميلادی فيلمی از يک زن خانه دار روسی تهيه شد که دنيا را بتعجب وا داشت . ابتدا در مقابل دوربين با حضور دانشمندان بزرگ روس بدن اين زن را با دستگاههای ويژه اشعه ايکس تحت مراقبه قرار دادند که شيئی خارجی با او نباشد و سپس اين زن با تمرگز بر روی قطب نما با اراده خود عقربه قطب نما را در جهتی که مايل بود بحرکت در آورد . از کارهای ديگر اين زن بلند کردن يگ توپ تخم مرغی بوسيله نگاه و اراده بود . گويا نخ های نامرئی از کف دست اين زن بفاصله 15 سانتيمتر اين توپ را در هوا ميچرخانيد .دکتر راين و همسرش با کوششی 25 ساله و هزاران آزمايش بر روی اشخاصی که مدعی داشتن اينگونه قدرتها بودند بالاخره در يک سمينار علمی اعلام داشتند که ذهن ميتواند مستقيماً بر روی مادهء فيزيکی اثر بگذارد .عرفای الهی از هر قوم و مذهب نيز تعدادی بيشتر از دانشمندان به قدرت های پنهانی پی برده اما هرگز برای اثبات آن حاضر بنمايش و ظهور اين اقتدار عجيب نيستند و اگر بر سبيل اتفاق در مواردی اندک از قدرت خود برای نجات يگ انسان استفاده نموده اند و يا بطرقی قدرت انها افشاء شده است با ناراحتی روحی از اين افشاء سخن گفته و مطلع شونده را به رازداری تشويق نموده اند. انچه مسلمٌ است نه دانشمندان و نه عرفا از چگونگی بروز اين قدرتها اطلاعی ندارند . با اينکه علم هيپنوتيزم امروز در دنيا کاربردی فراوان دارد مخصوصاً در پزشگی و روانپزشگی , اما جوهر واقعی آن در پرده ای از ابهام باقی است . برخی از اين علوم و ظهور قدرت آن به اعتقاد و قبول داشت دو يا چند طرف آن است مانند هيپنوتيزم - تله پاتی - مديتيشن – ارتباط با ارواح و غيره . اما برخی از آنها نيازی به قبول طرف ثانی و ثالث ندارد و تنها در قدرت اجرائی يک فرد است .سال 59 يا 60 شمسی کتابی در قطع کتابهای جيبی بنام ارمغان هند و پاک بدستم رسيد که از سفر يکی از روحانيون به کشور هند وپاکستان و خاطرات اين سفر مطالبی اعجاب آور نقل شده است نويسنده با يکی از بازاريان تهران که طالب ديدن عجائب هند است هم سفر گرديده و مينويسد در آشنائی و روبروئی با يگ مرتاض هندی چون دوست بازاری من منکر قدرت جوکی ها شد يکی از اين جوکی ها در يک لحظه و بسرعت کفش زنانه ای را بدست گرفت و گفت امشب منزل تو عروسی بود و من از پای عروس اين کفش را در آوردم . نويسنده ادامه ميدهد که وقتی بتهران آمديم يگسره بمنزل آن دوست بازاری رفتيم و چون آنمرد نه پسری داشت که زن بدهد و نه دختری که شوهر کند تا قبل از ورود به خانه اش هنوز منکر واقعيت اين مسئله بود اما وقتی وارد منزل او شديم دقايقی بعد خانم ان مرد گفت حاجی در غيبت شما يکی از همسايه ها از من خواهش کرد که عروسی دخترش را در خانه ما برگزار کند و من هم چون کار خيری بود با اجازه شما پذيرفتم اما وقتی عروس خانم دست در دست داماد بحنجله خانه ميرفتند معلوم نشد کدام شير پاک خورده ای کفش عروس را از پايش در آورد و مدتی همه را ناراحت و نگران کرد . نويستده ميگويد دوست من با کمال ناباوری لنگه کفش را از ساک دستی بيرون آورد و بزن نشان داد و گفت همين کفش بود و زن جيغی کشيد و انگار که شوکه شده باشد با لکنت زبان پرسيد اين کفش تو کيف شما چکار ميکند . در قرآن کريم در مورد سايکو کينه سيس ( علم و قدرت جابجائی اشياء از راه دور ) راجع به حضرت سليمان و جنیٌ که گفت من تخت بلقيس را ظرف مدت چند ثانيه از شهر او باينجا ميآورم و مردی که وزير او بود و از جانب خداوند با وعلم و قدرت عمل جابجائی از راه دور داده شده بود گفت من در کمتر از ثانيه ای آنرا ميآورم و آناً انرا حاضر نمود .شرح اين داستان عجيب را ميتوانيد در ترجمه قران کريم مطالعه کنيد . ديگر از علومی که مورد تائيد قرآن است علم و قدرت سحر است که نيازی به ردٌ يا قبول و اعتقاد طرف ثانی ندارد . در مورد فرشتگان , آن دو فرشته که بلباس بشری در آمده و بمردم سحر را ياد ميدادند اما در عين حال ميگفتند که آثار وضعی سحر مخصوصاً اگر جدائی زن و شوهر ها باشد در دنيا و آخرت اثار منفی آن شما را ( کسانيکه سحر کنند ) دامنگير خواهد بود اين داستان را نيز در قرآن بخوانيد . در کتابی خواندم که يهود پس از آنکه نتوانستند با پيغمبر ستيز رو در رو کنند دست بدامان ساحری بسيار مقتدر شدند تا پيغمبر اسلام را سحر کننـد .و جبرئيل آيه ای آورد و بر پيغمبر خواند تا آن سحر باو کارگر نيافتد. بهر حال وجود قدرتهای فوق طبيعت برای هيچکس قابل انکار نيست و اينکه هر کس ميتواند باندازه استعداد و باور خويش از اين قدرتها استفاده کند انهم جای ترديد نيست . حال ممکن است کسی بسبب در اختيار داشتن قدرت مبارزه ی با نفس و برخورداری از راهنمائی های استادی کارکرده و صاحب قدرت بتواند بدرجاتی والا برسد و کسی هم با اراده قوی و برحسب دستورات کتاب يا استفاده از تجربيات ديگران به توان های پائين تری دست يابد . حضرت موسی عليه السلام روزی بفرمان حق بمصر رفت تا بنده ای از بندگان ويژه خداوند را ببيند . آن مرد آهنگری بود در بازار . وقتی موسی وارد مغازه او شد خود را معرفی نکرد و از ماءموريت خويش سخنی نگفت . تنها باين مطلب که غريبی است و مکانی برای استراحت ميخواهد بسنده نمود . مرد آهنگر گفت بايد صبر کنی تا ساعت کار من تمام شود آنگاه با هم روانه منزل ميشويم . حضرت موسی ديد او با دست در ميان آتش ميکند و اشيائ سرخ شده را روی سندان ميگزارد . اين نيز نشانه ای بود که حق برای شناسائی بموسی گفته بود .موسی گفت ای مرد من گرسنه هستم ايا ميشود امروز کارت را زودتر تعطيل کنی ؟ آهنگر پاسخ داد ای مرد غريب من روزگاری در مملکت خويش برای خود کسی بودم , صاحب نام و ثروت و ده ها کنيز و برده دست به سينه داشتم اما غرور و تکبر و بی توجهٌی بدستورات خداوند وجود مرا گرفت و در اثر همين غفلت در حمله سپاهيان به اسارت در آمدم و بغلامی به مردی يهودی فروخته شدم . ابتدا اين مرد مرا بکارهای پست امر ميکرد . روزی باو گفتم من در شغل آهنگری استاد زمان خويشم و اگر تو مغازه ای تهيه کنی با ابزار کار من حاضرم هرچه کار کردم با تو نصف کنم . ارباب من آدمی حسابگر است بعد از تحقيق قراردادی با من نوشت و سالها است که من طبق قرار دادم کار ميکنم . نصف درآمد را در اين کيسه ميريزم و او هر موقع که بتواند بدکان ميآيد و سهم خود را ميبرد و من اگر بخواهم کار کمتری کنم بعهد خود وفا نکرده و خداوند را از خود ناراضی ميکنم . موسی گفت ايا نميتوانستی با پرداخت قيمت خود خود را آزاد کنی يا ...... آهنگر گفت ای مرد اين اسارت برای من لطف بزرگی بود تا بيگباره در گذشته خود بيانديشم و از گناهان خود توبه کنم و امروز خود را در پناه خداوند و نزديک باو احساس ميکنم حال آيا از اين نعمت دست بکشم و دوباره به شهر و ديار خود برگردم و اسير شيطان شوم ؟ وقت غروب آفتاب رسيد آهنگر سهم خود را از درآمد برداشت و بقيه را در کيسه ريخت آنگاه با حضرت موسی با هم بسوی منزل رفتند . در راه او دو عدد نان خريد و بخاطر آمدن ميهمان خورشی تهيه کرد و بقيه درآمد را بفقرا و يتيمان و بيوه زنان تقسيم کرد . موسی پرسيد آيا تو هر روز درآمدت را چنين تقسيم ميکنی و آيا برای روز پيری و کهولت چيزی پس انداز نميکنی ؟ آهنگر گفت من با خدای خويش عهد کرده ام که چنين کنم و هر زمان نتوانستم ديگر کار کنم او بعهد خود وفا خواهد کرد و روزی مرا خواهد رسانيد . موسی سه روز و سه شب نزد آهنگر ماند تا بداند آهنگر بکدام ذکر و بگفتن کدام کلام و چه رياضتی اينگونه بخداوند نزديک شده است . اما هيچ عملی جز عبادتی مانند نماز که فقط در دين او يکبار و آنهم صبح خوانده ميشد ديگر چيزی از او نديد .بالاخره زمان فراق رسيد و موسی خواست با او خدا حافظی کند . مرد آهنگر پرسيد ايا تو اسب يا استری داری تا ترا بشهر خودت ببرد ؟ موسی گفت نه . مرد پرسيد ايا دِرهَم و ديناری داری تا برای تو وسيله سفری اجاره کنم ؟ بازهم جواب منفی شنيد . آهنگر گفت من بنا به دستور پيامبر خويش موسی با يد ميهمان را تا دروازه شهر همراهی کنم و بدنبال موسی تا بيرون شهر آمد آنگاه گفت ای مرد غريب چون پولی برای کمک به تو ندارم ناچارم از اين ابر ها کمک بگيرم تا ترا بشهر خود برساند تو بکدام سوی ميروی ؟ موسی گفت من به مصر ميروم . آهنگر اشاره به قطعه ابری نمود که در دوردست حرکت ميکرد . ابر بسرعت نزديگ او بزير آمد . اهنگر پرسيد ای ابر تو ماموريت مصر داری ؟ موسی در کمال تعجب ديد ابر باذن خداوند با او حرف ميزند و گفت نه , اما آن ابر سياه که ساعتی ديگر ميآيد برای بارش به مصر ميرود . ا[نگر پا بپا ميشد تا آن قطعه ابر پيدا شد . بامر او بزمين آمد . آهنگر کفت مرد غريب بر ابر سوار شو تا ترا باذن پروردگار به شهر و ولايتت برسان . موسی بمحض سوار شدن ديد ابر ميخواهد حرکت کند پس به پائين پريد و خود را معرفی کرد و گفت ای مرد چه چيز ترا باين مقام رسانيده و بکدام عمل خداوند بتو اين چنين مقامی داده است ؟ آهنگر گفت آنگونه که ديدی من هيچ عملی ندارم جز آنکه بگفته او اعتقاد کامل دارم و يقين دارم که وعده های او راست است پس بآنچه او گفته عمل ميکنم .موسی او را درآغوش کشيد و گفت من بامر خداوند نزد تو آمدم و آنگاه که دست در آتش ميکردی و آهن های سرخ شده را بيرون ميآوردی فهميدم که کسی را که فرشته وحی گفته است يافته ام و بهمين سبب خود را بامر او تا آخرين لحظه معرفی نکردم . آهنگر گفت ای موسی اين امر پنهان و اين راز بين من وخدا بود و اکنون که بغير خداوند ديگری از اين راز آگاه شد فکر ميکنم مدت عمر من نيز بپايان آمده است . اين بگفت و بسوی بيت المقدس خوابيد و دستمالی بر روی خويش کشيد . موسی خواست تا بار ديگر با او وداع کند ديد که انگار هزار سال است که مرده است . پايان داستا ن و اما چند پيغام برای دوستان صفحه ديوان نمبر وان که با او مرتبطند .کريرزی ( 111) قبل از آخرين ايميل ارسالی تو ايميلی اختصاصی بادرست فرستاده ام اما اشاره ای بآن نکرده بودی لطفا ايميل هايت را چک کن و اگر دريافت نکرده ای انرا اعلام کن/ اقای مريخی عزيز برای تو هم بآدرس اينترنتی تو ايميل اختصاصی فرستاده ام .روز به روز ديوانه تر باشيد يا هو ديوانه نمبربيامضاء .

email@

divaneh @ Sunday, June 15, 2003

Wednesday, June 11

 

سه شنبه 20/3/1382
بنام الله يگتای بی همتا , بخشايشگر مهربان و بنام نامی او ,آنکه نامش دوای دردها و يادش شفای الام است. درصفحه پيشين راجع به روح, مطالبی بسيار مختصر نوشتم و قول دادم که از يگ داستان رويت روح که برای خود ديوانه پيش آمده مطلبی بنويسم و اميدوارم در آخر نوشته های امروز چنين شود اما بجای ادامه مطلب روح بخاطر بعضی از ايميل های خوانندگان خوش ذوق صفحه ديوانه نمبر وان ادامه بحث روح را بصفحه آينده موکول کرده و بجای آن از نوعی ديگر از قدرت روح يعنی روح حروف و کلمات سخن خواهم گفت باذن الله . فعلا اجازه دهيد يک شعر از عطار آن راد مرد عرصه طريقت و آن باد پای صحرای شهود و حقيقت نقل کنم و سپس ادامه مطالب در حد بضاعت اندک و بزبان کودکانه که در حد فهم ديوانه است و بس .

کرده بود آنمرد ( يا آنزن) بسياری گناه ---- توبه کــرد از شــرم و باز آمد بــراه .__________________
بار ديگـــــــــر نفــس چون قوٌت گرفت ---- توبه بشکســـت و پی شهـوت گرفت .__________________
مدتی ديگـــــر ز راه افتــــــاده بــــــود ---- در همـــه نوع از گنـــاه افتاده بــود ._________________-
بعد از آن دردی در آمــد در دلــــــــــش --- وز خجالــت کار شــد بس مشگلــــش ._________________
چون بجــز بيحاصلـــــــی بهره نداشت ---- خواست تا توبه کند , زَهـره نداشــت ._________________
روز و شب چون گنـــدمی بر تابه ای ----- دل پــر آتش چشــم پر خو نآبـــــه ای ._________________
گــر غباری در رهــش بنشسته بــــــود----- زآب چشـم او همــه رو شستــه بـود ._________________
در سحــر گـــــــــه هاتفــش آواز داد ------ ســازگـارش کرد و کارش ساز داد ._________________
گفــــــت ميگــــويد خـداوند جهـــــــان ----- چـون در اول تــوبه کــردی ای فلان._________________
عفــو کــردم تــوبــــــه بپذ يرفتمـــــــت ----- .می توانستــــــم ولـی نگرفتمـــــــت ._________________
بار ديگــــر چون شکستـی توبـه پـــــاک ---- دادمــت مهلــــت نگشتـــــم خشمناک .________________
در خيالســـت اين زمان ای بی خبـــــــر ----- آرزوی تــو کــه باز آئــــــــی دگـــــر ._______________
بــاز آی آخــــر که در بگشـــــــاده ايـم ------ تـو جنايــت کــرده , ما استا ده ايــــــــم .______________
قرنها قبل از اسلام علمی بوجود آمد بنام علم حروف و اوفاق و علمای آنرا حروفيونٌ ناميده اند . اين علما معتقدند که حروف 28 گانه عربی بمنزله جسم است و اعداد بمنزله روح و چنانچه عالم اين علم بتواند در مقطع خاصی از زمان مانند يکی از ماه ها و يکی از روزها و يکی از ساعات معين که جداول مخصوص خود را دارد روح را در فالب حرف و يا حروف که عبارات و کلمات است جاری کند آن کلام قادر به انجام کار ی خاص يا ماموريتی ويژه ميشود . در اسلام و بعد از اسلام هم اين چنين علمائی بسيار نامی مانند جناب محی الدين عربی و ........ بوده اند و البته در سالهای اخير کم کم اين گونه علوم و علوم مشابه آن مانند کيميا , ليميا , هيميا , سيميا و ريميا اهسته آهسته بفراموشی سپرده شده و علمای آن نيز تقريباً يا مرده و ياخاموش اند. بهر حال برای آگاهی خواننده گان عرض ميکنم که در قرآن کريم هم اشاراتی در اين مورد آمده است .////////
مثلا در اول تعدادی از سوره های قرآنی يک حرف مانند ص ( صاد ) و ن ( نون ) و گاهی دو حرف ماننـــــد
ی س ( يا سين – يس ) و گاهاً سه حرف مانند ا ل م <الم > الف – لام – ميم ) ال ر - ( الف-لام- را ) و هم چنين چهار و پنج حرفی مانند ک – ه – ی – ع – ص که خوانده ميشود ( کاف – ها – يا – عين – صاد )
و البته تا امروز هيچ مفسری نتوانسته از اين حروف مرموز که به حروف مقطعٌه قرآنی مشهورند راز گشائی نمايد و تنها اشاراتی و حدس و گمان هائی در بعضی از تفاسير نوشته اند و نه واقعيت آن که ســـری مکنون است. شايد اکثر خوانندگان اين صفحه کلمه ابجد را بسيار شنيده باشند. دوائر ابجدی که ذيلا اشاراتی به بعضی از انها داريم مقادير عددی حروف است که در هر دائره و بنا بر نوع استفاده مقادير عددی يک حرف معينٌ ميشود . اين دوائر بنام دائره( ابجد ) و ( اهطم ) و ( ايقغ ) و ( ابتث ) و ..... معروف هستند. برای آشنائی شما
مقادير عددی حروف ( يا روح حرف ) را از دائره ابجد – هوز – حطی – کلمن- سعفص – قرشت-ثخذ-ضظغ
باين صورت که الف( ا ) ب ( 2) ج(3) د(4) ه(5) و(6) ز(7) ح(8) ط(9) ی(10) و از کاف(ک) 20 و لام (30) ميم (40) ن ( 50) س( 60 ) ع(70) ف(80) ص(90) و از قاف( ق ) عدد 100 شروع و صد-صد به بالا / ر(200) ش (300) ت (400) ث (500) خ (600) ذ (700) ض(800) ظ (900) و غين( غ ) 1000
شايد در بعضی از کاشی های قديم کلمه 121 که عبارت ياعلی است و عدد 110 که عدد علی است بنظر شما رسيده باشد . علمای حروف ميگويند از 28 حرف 14 عدد نورانی و 14 عدد ظلمانی است و حروف مقطعـه قرآنی که پس از حذف حروف تکراری آيه ( صراط علی حق نمسکه ) از آن حاصل ميشود جزو حروف نورانی است و ما بقی حروف ظلمانی. همچنين دسته بنديهای ديگری مانند حروف آتشی – حروف بادی – حروف ابی و حروف خاکی يا حروف طالب و حروف مطلوب و ..... وجود دارد که از بحث ما خارج است.
حال برگرديم به بحث اوليه که حروف و کلمه و جملات ممکن است دارای بار های مثبت يا منفی باشند. روان شناسان در سالهای اخير و خصوصا در بيست و پنج سال گذشته اثرات گفتاری کلمات را بر ذهن و انديشه و خلق آثار وضعی آنرا بر رسی و با تمام وجود اثار انرا در حد علم روانپزشگی باثبات رسانيده اند. مسئله سحر و جادو که مورد تائيد قرآن است در اروپا و آمريکا سالهای سال توسط علمای شکاک و منکر در باره آن تحقيق و وجود آنرا تائيد نموده اند وحتا فيلمی تحت عنوان فوق طبيعت ساخته شده که فيلمی مستند و تمام واقعی است و ديوانه شخصاً آن فيلم عجيب و حيرت آور را ديده است . اين فيلم آنگونه که در ابتدای آن ميگويدبنا بخواست دولت و باحضور چند دانشمند علوم متافيزيک در آفريقا , آمريکای جنوبی و شايد هند تهيه شده و بارها تاکيد ميکند که وقايع آن همگی حقيقی است و هيچگونه حقه سينمائی در آن بکار نرفته است . در اين فيلم از پرواز يگ سياه پوست تا فاصله سی چهل متری زمين بدون هر گونه وسيله ای تا عمل کردن چشم يگ زن بدون بيهوشی و تنها با زدن طبل و رقص ( سماع خاص ) و از کابرد سحردر يکی از شهر های آمريکای جنوبی فيلمبردای شده و نشان ميدهد که زن جادو گری پس از دريافت جواز عدم پيگرد قانونی از مقامات قضائی و بعنوان اثبات وجود اين علوم از دشمن زنی عروسکی با شباهت های جزئی تهيه کرده و سپس سوزنهائی را به بدن اين عروسک با خواندن اوراد و اذکاری بزبان خودش فرو ميکند و فردای آنروز فيلمبرداران بشهری که فرسنگها با محل جادو گر فاصله دارد بآدرس آن مرد که دشمن ديگری بود و بسفارش آن زن اين کار انجام شد مراجعه ميکنند و مطلع ميشوند که مرد در بيمارستان است . وقتی گروه فيلمبرداری باتفاق دانشمندان همراه به بيمارستان رفتند در اطاق عکسبرداری ده ها سوزن را مشاهده نمودند که اطباء آن بيمارستان در کمال تعجب سوزنها را از بدن او خارج نموده و و اظهار ميدارند که قطعاً اين سوزنها از بيرون بدن مرد بداخل ماهيچه های او نيامده و توليد سوزن اهنی هم توسط بدن غير ممکن است . اين بخشی بسيار کوچک و جزئی از اين فيلم تقريبا دوساعته يا بيشتر از دو ساعت بود که برايتان کزارش کردم . ديوانه اين فيلم عجيب را در حدود ده يا دوازده سال پيش ديده و کفته شد که اين فيلم فقط در اختيار دانشکده های پزشگی است و در دسترس مردم عادی نيست. از همه خوانندگان صفحه ديوانه ممنون و متشکر خواهم شد اگر اين فيلم را در جائی ديده اند و آدرس فروشنده آن را دارند برای تهيه آن( البته نسخه اورژينال آن) ديوانه را ياری فرمايند . باز گرديم به مطلب اصلی و آن اينکه تمامی اين عجايب که بخش مختصری از آن ذکر شد توسط بيان کلمات خاص و اوردن روح حروف در بيان کلمات و جملات خاص انجام ميشود .ياد دارم در حدود 23-يا 24 سال قبل با مردی ژوليده اما عجيب آشنا شدم . او برای اثبات قدرت کلمات و اقتدار حروف روزی چيزی روی کاغذ نوشت و در بيابان جائی که يک ديوار خرابه قديمی بود رفتيم . او گفت اين کاغذ را ببر و زير آن ديوار بگزار و بسرعت دور شو و من چنين کردم و چند ثانيه بعد مانند آنکه يک بلدوزر بديوار فشار آورد ديوار آهسته تکانی خورد و فرو ريخت . بيشترين کلماتی که در کتابهای اين گونه علوم آمده عمدتاً بزبان عبری و قسمتی هم بزبان هندی است . عرفا و بزرگان هم در هر کيش و مذهب و آئين معمولا از کلماتی با قدرت و انرژی مثبت و شفا بخش استفاده ميکنند و به شفا بخشی بيماران يا رفع و رجوع مشکلات مردم ميپردازند. خب تا اينجا مطلب را باقی ميگزارم و داستانی عجيب که خود ناظر آن بوده ام را برايتان نقل ميکنم. در انتهای کوچه بزرگی که منزل ما بود و تقريباً مرکز محله, مسجدی قرار داشت بزرگ که سه نبش بود . دو درب شمالی و جنوبی مسجد روبروی هم باز ميشد . در قسمت شمالی بفاصله دو سه پلاک با مسجد منزل و مغازه کوچکی بود مربوط به شخصی بنام مشهد علی . شغل اين مرد ماست بندی بود و با خريد شير از گاوداری ها ماست بسيار خوبی درست ميکرد و ميفروخت. دين داری و درست کاری مشهد علی زبانزد مردم محله بود اما من کمتر لبخند بر لب او ديده بودم . با کسی انچنان الفت و دوستی نداشت و بقول معروف آدم بد عنقی بود. در ماه محرم مشهد علی اول کسی بود که قبل از اذان صبح پشت درب منزلی که روضه خوانی داشتند مشغول خواندن زيارت و دعا بود تا درب خانه باز شود و صدای اذان مردم را به نماز دعوت کند و او اول کسی بود که در صف اول نماز ايستاده بود . انچه از احوال مشهد علی ديده شده بود همين اندازه که وصف کردم بود و بس. ماه محرم رو باتمام بود .روزی در حدود ساعت 9 صبح بعد از آنکه چند دقيقه ای به منزل پدر سری زدم ( که البته عادت همه روزه من بود ) عازم محل کارم شدم . وقتی از پيچ کوچه رد شدم صدای مردیرا شنيدم که مرا صدا ميکرد . ترمز کردم . مشهد علی که ميخواست سوار شود . وقتی بآهستگی ماشين را راه انداختم بدون مقدمه گفت يگ نصيحتی دارم و آن اينکه تا پدرت زنده است مبادا او را تنها بگذاری که او از مردان الهی است . مدتی بود که من بدنبال تعويض محل منزل اجاره ای خود بودم و جائی را نزديک منزل پدر پيدا نميکردم اما اين موضوع چيزی نبود که امثال مشهد علی خانه نشين از آن اطلاع داشته باشد. بهر حال وقتی خواستم باو توضيحی بدهم گفت خاموش باش . من انطرف ( منظورش درب جنوبی مسجد بود ) پياده ميشوم که از حياط مسجد بمنزلم برم اما ميخواهم قبل از پياده شدن سوره حمد را بخوانم و بتوو بدمم . چند ثانيه ای بود که توقف کرده بودم و مشهد علی چهارمين سوره حمد را خواند و بسوی من دميد و من درب را باز کردم و او از اتوموبيل پياده شد. نميدانم جواب خدا حافظی من را داد يا نه . سه روز بعد از اين اتفاق وقتی دستم را دراز کردم تا زنگ منزل پدر را بزنم چشمم به يگ اطلاعيه تازه چاپی افتاد که ( يگسال از مرگ مشهد علی ...... ماست بند کذشت ) و مراسم در کدام ساعت و کجا و ..... مادر وقتی درب خانه را باز کرده بود گويا من از شدت بهت نفهميده بودم . با صدای او بخود آمدم . با عصبانيت وارد خانه شدم و شروع به بد و بيراه گفتن به جوانهای اين دوره و زمانه شدم . پدر علت عصبانيت را پرسيد . گفتم وقتی ما جوان بوديم از اين شوخيها با بزرگ سالان محله که باعث اذيت و آزار مردم ميشدند ميکرديم اما نه با يک پيرمرد با ايمان که هرگز کوچکترين ازاری با کسی نداشته است . پدر در حاليکه از اعتراف به شيطنت های جوانی من ميخنديد گفت حالا با چه کسی شوخی شده که اينقدر ترا عصبانی کرده ؟ گفتم با مشهد علی ماست بند که سه روز قبل اورا سوار کردم و چنين گفت و چنان .... پدر با تعجب گفت مشهد علی بيش از 18 ماه است که مرده و اين اعلاميه هم قاعدتاً مربوط به چند ماه قبل است . من با تعجب دوباره و سه باره توضيح دادم که کدام مشهد علی را ميگويم و مادر و پدر هم مصٌرانه همان گفته که مشهد علی بيش از يگسال و اندی است که مرده . گفتم اشتباه ميکنيد . دويدم به خانه همسايگان , از اين و از آن و همگی گفته پدر را تائيد کردند. سالهاست که از اين قصه گذشته اما من مطمئن که آن مرد خدا با من حرف زد و سفارش پدر نمود و .... اما در عين حال هنوز هم وقتی يادم ميآيد در حيرت ام همانگونه که در ابتدا اين اتفاق. ياهو ديوانه بی امضاء(1)

email@

divaneh @ Wednesday, June 11, 2003

Tuesday, June 3

 

سه شنبه 13/3/1382
بنام او , يگانه و بی همتا , بنام او که به آنی جهانی را بدست انسانی ميدهد و در کمتر از لحظه ای ميستاند. و درود و سلام بر اخرين پيامبر و بشارت رحمت اخرين , وسلام بر مردان و انسانهای کامل که در هر عصر و زمان با يک نام جايگاه تجلی اويند.اگر ربٌ جليل مدد فرمايد بر سر آنم که گر زدست بر آيد , به چند صفحه در روزهای آينده از ناشناخته ترين موجود جهان يعنـــــی روح بگويم و بنويسم در حد بضاعت اندک خود و با استفاده از کتبی که در اختيار دارم و هرآنچه که حافظه از تجربيات گذشته ياری دهد باميد خدا .
بود مجنونی عجب در کوهســار ___________ با پلنگان روز و شب کرده قــرار .
گاه گاهـــش حالتــی پيـدا شــدی____________ گمُ شــدی از خود کسـی کآنجا شـدی .
بيست روز او حالتـــی برداشتی____________ حالـت او حــال ديگر داشتـــــــــــی .
بيست روزازصبحدم تاوقت شام____________ رقــص می کردی و ميگفتی مــــدام .
هر دو تنهـــائيم و هيچ انبوه نـه____________ اينهمــــــه شـادی و هيچ اندوه نـــــه .
کی بميــرد هر کرا با اوست دل____________ دل بدو ده , دوست دارد دوست , دل .
گــر بشـوق او دلت شد مبتـــــلا____________ مــرگ هرگـز کی بــود بر تو روا .
بسبب آنکه در طول هفته های گذشته تعدادی از خوانندگان صفحه ديوانه شماره يک در ايميل های متعدد خود از بعضی خوابها , خوابهای بيدار گونه که در اصطلاح عرفا ازآن بکلمه ( سيــر ) تعبير ميشود و يااز ارتباط
های روشن ارواح آشنا سخن گفته و بعضا پرسيده اند که آيا ديوانه از اين مطالب اطلاعی دارد يا نه , باين علت سعی کردم به اندازه وسع خويش بنويسم .
تا امروز و احتمالا تا آخرين روز حيات بشر , هيچ کس از جنس و اصل روح خبر نداشته و بگفته قرآن خبر نخواهد داشت . اما ارتباط روح و روئيت آن و کمک از روح را سالها و قرنهاست که بشر برای بدست آوردن آن زحمات فراوان کشيده و تا اندازه ای هم موفق شده است . اجازه دهيد در ابتدا به يک کلمه رايج يعنی تسخير روح اعتراضی کرده و گفته بزرگان اين فن را نقل کنم که هيچ انسانی قادر به تسخير روح انسان ديگری چه زنده و چه مرده نيست و احظار ارواح چيزی تقريبا غير ممکن است اما ارتباط با آنها امکان پذير است. ارتباط هم باين صورت که اشخاص زنده با خواندن دعا و دادن خيرات و توجه و درخواست ممکن است روح مورد نظر را بسوی خود جلب کرده و ارتباط صوتی , يا ديداری فراهم گردد. اين گونه ارتباطات در مورد ارواح کمال نيافته و گاهاً ارواح شرور که هنوز مردن را يا باور نکرده ولو آنکه چند ده سال از مرگ او گذشته و يا بسبب دلبستگی های شديد هنوز بمراتب بالا سعود ننموده است. مرحوم استاد عالی قدر ابوالقاسم فرزانه که سالها در اطلاعات هفتگی قبل از انقلاب مقالات متعددی تحت عنوان اسرار مرگ و روح و زندگی مينوشتند و خود از کارشناسان بزرگ اين علم بودند در يکی از شماره های اطلاعات هفتگی سال 1347 شمسی پس از مقدماتی راجع به يکی از مردان بزرگ الهی مينويسند در اوائل جوانی باتفاق عموی خود که سرپرستی مرا بعهده داشت روزی در خدمت حضرت شيخ حسنعلی اصفهانی از جلو حمامی قديمی رد ميشديم حال شيخ بوضوح دگرگون شد و دائم بذکر استغفار و لا اله الا الله مشغول گرديد . عموی من که از ياران و صاحبان ســرٌ شيخ بود گفت آقا هروقت با شما از اينجا عبور کرده ام حال شما را دگر گون ميبينم ايا علت خاصی دارد . شيخ فرمود صاحب اين حمام چند سالی است که از اين دنيا رفته و چون درجه روحی پستی دارد هنوز مردن را باور نکرده و هر روز صبح تا شام در کنار صاحب جديد حمام مينشيند و پول هارا ميشمارد و شب هنگام که صاحب جديد کارکرد روزانه را ميبرد صدای گريه و زاری و داد و بيداد او بهوا بلند است که چرا مال مرا ميبريد. هر وقت من از اينجا عبور ميکنم و صدای او را ميشنوم متاثر ميشوم و علت تغيير حال من همين ماجرا است . لازم به ياد آوری است که مردان الهی که دنيا را طلاق داده اند و در اين عالم دلبستگی ندارند و زندگی انها وقف خدمت به نيازمندان در روز و عبادت حق در شب است دارای اقتداری والا تر از شنيدنها و ديدنها هستند و اين گونه امور برای انها مسائلی عادی است.
خانمی که سوال کرده من با روح مادرم در ارتباط هستم و از او تقاضا ميکنم بديدن من بيايد و او ميآيد . ايا ممکن است باعث زحمت او شوم ؟ ديوانه با تجربياتی که شخصاً دارد عرض ميکند که قطعاً شما هيچ اذيتی برای او نداريد . طی سالها تماس با علماء اين فن چيزی که حتمی است و ده ها روح انسان های مرده بان تاکيد دارند گريه کردن برای انهاست چه جوان و چه پير . يکبار ديگر تاکيد ميکنم هر گونه اشگ ريختن و گريه برای وفات يافته باعث ناراحتی و زجر او ميشود و هرچه گريه کننده بمرده نزديک تر و علاقه بيشتر , زجر و ناراحتی مرده قطعاً بيشتر است . در آينده و شايد صفحه آتی از چند مورد اظهار ناراحتی مردگان از نزديکان را از چند کتاب معروف و معتبر خواهم نوشت.ً. اشاره مختصری هم به يک نظريه مهم و اثبات شده داشته باشيم و آن اينکه انسان از بدو تولد , زمانيکه پا باين دنيا ميگذارد دارای دو جسم است . جسم اول که خاکی است و بعد از اتمام مدت عمر بخاک بر ميگردد و جسم دوم که بنام جسم اثيـــــــــری خوانده ميشود و همزمان با جسم خاکی رشد ميکند و مانند روپوشی جسم اول را در بر گرفته است و البته اين جسم اثيری اولا از بين رفتنی نيست و ثانياً بنا بگفته علماء روحی پوششی از برای روح الهی است و آنچه که بعد از مرگ ديده ميشود و بنام روح معروف است همين جسم دوم است. از عجايب آنکه اين جسم اثيری وقتی در عالم برزخ شروع به کمال ميکند چنانچه شخص متوفیٌ به پيری رسيده باشد چهره او بازگشت به عقب ميکند و تا سن کمال يعنی چهل سالگی بر ميگردد و اگر در طفوليت مرده باشد باز بجلو رشد ميکند تا بسن کمال رسد . بهمين سبب وقتی ما در عالم خواب يکی از عزيزان از دست رفته را ميبينيم معمولا در حدود 30الی40 سالگی ديده ميشود . شاداب و جوان . مادرانی که طفل خود را در اوائل زندگی از دست داده اند اغلب در عالم خواب جوان رشيد و زيبائی را ميبينند که خود را فرزند انها معرفی ميکند. ارواح نيک بسيار هوشيار و گويا خود را موظف به کمک به بستگان نزديک خود ميدانند و حتی بعضاً ديده شده که برای کمک به همسايگان خود در خواب يا بيداری بر آنها ظاهر ميشوند . من خود در سالهای 62 يا 63 شاهد روبروئی با روح يک مرد همسايه بودم که سوار اتوموبيل من شد و سخنی و نصيحتی چند گفت که شرح کامل آنرا انشاالله در صفحه بعد در چند روز آينده خواهم نوشـ ت . خداوند نگهبان و نگهدار همه ی شما باد . امضاء ديوانه بی امضاء

email@

divaneh @ Tuesday, June 03, 2003

Sunday, June 1

 

يکشنبه11/3/1382
آغاز سخن بنام باد . بنام يگتای رحم آفرين و حمد و سپاس اورا و سلام .
ياران ِمَيـم ز بهـر خـدا در گلــو کنيــــد ___________ آلــوده غمـــم بميـم شستشــــو کنــيد .
جام لبــالب مــی از آن دستــم آرزوست ___________ بهـر خــدا شفـاعـت من نزد او کنيـد .
چون مست ميشويد ز شرب مدام دوست ___________ مستـی بنـــده هــم بدعـا آرزو کنيــد .
ابريـق مــی دهيــد مـرا تا وضــو کنــم ___________ در سجـده ام بجانـب ميخـانه رو کنيــد .
بيمــار چـون شـوم ببـريدم به ميکــــده ___________ از بهــر صحتــٌم به خـم می فروکنيـــد .
از خويش چون روم بمی ام باز آوريد ___________ آيـم بخويـش با ز می ام در گلو کنيــد .
وقـت رحيـل سوی من آريد سـاغــــری___________ رنگم چـوزرد شـد بمی ام سرخ رو کنيد .
تابوت من زتاک و کفن هم زبرگ تاک ___________ در ميکـده ببـاده مـــرا شستشــــــــو کنيد .
تا زنــده ام نميــروم از ميکده بـــــرون___________ بعد از وفــات نيـز بـدان سـوم رو کنيـد .
در خاکدان مـن بگـذاريد يکی دو خـــم ___________ دفنــم چو ميکنيــــــد می ام در گلو کنيـد .
از مـرقدم بميکـــده ها جوی ها کنيــــد ___________ از هـر خم و سبـوی رهـی هم بجو کنيـد .
دردی کشــان ز هم چو بپاشد وجود من___________ در گـردن شمــا که ز خـاکم سبـــو کنيـــد .
نايــد بغيـر ريزه خـم يا سبـو بدســــــت___________ هـر چنـد خاکــدان مـرا جست و جو کنيــد .
بی بادگــان چو مستيتـان آرزو شـــــود ___________ آئيــد و خاک مقبـرهء( فيـــــــض )بو کنيــد .
از مولا محمد معروف به محسن فيض کاشانی فقيه , مفسر , فيلسوف , شاعر و بالا خره عارف نامی زمان سلاطين صفويه مدفون در کاشان. ديوان فيض کاشانی را معمولا ميتوان در کتابفروشيها بدست آورد >

امروز ضمن جواب به چند ايميل و پرسش ,داستان و احتمالا شعری هم خواهم نوشت . خانم ( ف 121) با نوشتن مشخصات روحی خود و اينکه زنی با اعتقاد به خداوند است و روحی لطيف دارد و از کمک به هم نوعان خود دريغ ندارد اما ؟ اما در عين حال در کارهايش مشگلاتی عجيب پيدا ميشود و ..........................
نامه خيلی مفصل بود . از ورای نوشته هايت اين نکته بنظرم رسيد و اينکه تو بسبب لطافت روح و زود رنج بودن احتمالا به مادر يا پدر و مادر انگونه که بايد و شايد توجه کامل نداری و بنظر من قطعاً کليد مشگلات تو در رضايت کامل انها ست . چون بآيات قرآن اعتقاد راسخ داری ابتدا بيکی از ده ها ايه قران راجع بوالدين اشاره کنم و بعد داستانی در همين مورد بنويسم . سوره اسرا آيات 23 و 24 از ترجمه استاد فولاد وند .
(( و پروردگار تو مقررکرده که جز او مپرستيد و به پدر و مادر خود احسان کنيد که اگر يکی از انها يا هر دوبسالخوردگی رسيدند به انها حتی (اف ) مگو و بانان پرخاش مکن و با انها سخنی شايسته بگو و از سر مهربانی بال فروتنی بر انان بگستر و بگو پروردگارا آن دو را رحمت کن چنانکه در خردی مرا پروردند .
اگر پدر و مادر يا هر کس ديگری حتی اگر دشمن تو , ترا احترام نمايد و خدمت کند و يا از جهات مالی ترا ياری نمايد قطعاً تو سپاسگزار انها خواهی بود چه رسد به پدر و مادر . در اين صورت تو چيزی را دريافت و
چيزی را پرداخت کرده ای و ديگر نبايد متوقع باشی که خداوند بخاطر اين سپاسگزاری بتو توجهی خاص کند. اگر پدر و مادر بد اخلاق و نق نقو را خدمت کردی و در مقابل بدخلقی ها ی انان خوشروئی و لطافت نشان دادی و اگر نياز مالی دارند نياز انها را بر خود ترجيح دادی آنوقت بدان که بندگی تو ولو هرچه آلوده باشی مورد عفو و اغماض خداوندی است و رحمت او و گشايش های او هميشه با توست و ترا حمايت ميکند .
بارها برايت نوشته ام که ديوانه هر آنچه را تجربه کرده توصيه ميکند. من هرگز نميتوانم باور کنم که کسی پدر و مادر خصوصاً مادر را آنگونه که خداوند فرموده و البته در حد استطاعت و قدرت خدمت کرده و انکس مشگل مالی يا مشگلات کاری يا گرفتاريهای معنوی داشته باشد. برای ديوانه باور آن ممکن نيست. اگر تو يا ديگر دوستانی که اين صفحات را ميخوانند مايل باشيد ميتوانيد برای شناخت ارزش خدمت به والدين بآيات ذيل
مراجعه کنيد فقط بدانيد که خداوند وقتی خود را در يک کفهٌ ترازو ميگزارد پدر و مادر را در کفه ديگر ميبيند.
سوره انعام ايه 151 و اسرا 23 و 24 و 25 و سوره لقمان ايه 14 / عنکبوت 29 / احقاف 15 وادامه 16 / بقره 233 و ...... اما يک داستان . علِی ابن سهل يکی از عرفای بزرک ايرانی است که پست وزارت اصفهان
را هم داشته است . او در همه کشور ايران به گشاده دستی و گره گشائی از کار مردم معروفيتی تام داشته بطوريکه از شهر های دوردست عراق برای رفع مشگلات مادی و معنوی مردم باميد او رنج سفر را ميپذيرفتند و هر گز هم نا اميد بر نميگشتند. روزی مردی از ولايات دوردست ايران باصفهان نزد علی ابن سهل ميآيد و از اتفاق آنروز سهل چيزی در خزانه خود نداشته است . بآنمرد ميگويد چند روزی در منزل من بمان تا خداوند فرجی حاصل کند. چند روز بعد يکی از تجاٌر اصفهان و دوست سهل باو مراجعه ميکند و ميگويد من خانه نوساز و زيبائی را پسنديده ام چون تو از فن معماری هم آگاهی داری بيا و اين خانه را ارزيابی کن که صاحب آن قيمتش را ششصد تومان ميگويد. ( شايد برابر ششصد ميليون تومان امروز يا بيشتر) . علی ابن سهل خانه را ميبيند و ميپسندد و قيمت آنرا تائيد ميکند . سپس بدوست تاجر خود ميگويد من يک معامله بسيار پر سود تر بتو پيشنهاد ميکنم و آن اينکه مردی آبرو مند از ديار غريب باميد حاجتی نزد من آمده و مبلغ مطالبه او دقيقاٌ همان قيمت خانه توست . اگر تو اين پول را باين مرد نيازمند بدهی من نيز ضامن ميشوم که خداوند در بهشت بتو قصری بزرگ و آبرومند عطا فرمايد . مرد تاجر فکری ميکند و ميگويد ای علی ابن سهل من در تمام طول مدتی که با تو اشنا شده ام ترا مردی با ايمان يافته و هرگز از تو دروغی نشنيده ام . اگر اين تعهد را کتبی بنويسی پول را بتو ميدهم . سهل ضمانت نامه ای باو ميدهد و مرد هم پول را.
شش ماه بعد انمرد تاجر ميميرد . از روز مرگ آن تاجر سهل چندين روز در خانه ميماند و شب و روز بعبادت و توبه و انابه که خداوندا من برای انکه گره ای از کار يک مرد درمانده باز شود باين مرد تعهدی دادم و امروز نميدانم چه کنم . روزی چند که گذشت بالاخره سهل افسرده صبح برای نماز بمسجد آمد . وقتی وارد محراب شد کاغذی بخط سبز بر جانماز خود يافت بدين مضمون. ای علی ابن سهل ما بر تو و آن مرد ترحم کرده و ضمانت ترا که بخاطر اوامر ما متعهد شده بودی برآورده کرديم و هم اکنون بآن مرد تاجر قصری در بهشت عطا فرموديم . در تاريخ مينويسد که بمدت شصت سال بعد از مرگ سهل اين کاغذ در خانه ورثه سهل موجود بود و هر بيمار لاعلاج که انرا برصورت و چشم ميماليد شفا مييافت تا آنکه در شبی اين نامه ناپديد شد.يک جواب کوتاه و يگ شعر از حضرت عطار آن خداوند پارسی گوی و قلاووز راه طريقت .
((کريزی 111 )) عزيز . ايميل ترا خواندم . گرچه آن تجربه زيبا خود يک شهود کوچک است اما تجربه ای بزرگ و عنايتی است بر تو تا بدانی خداوند دور نيست و هر دعای واقعی را بهمين زودی پاسخ ميگويد لطفا انچه را که پيش ميآيد برای ديگران تعريف نکن که نه تنها انها چيزی بدست نميآورند بلکه تو از دست ميدهی و راه را برای مسائل بزرگتر ميبندی اميدوارم که موفق باشی , سبز سبز , آبی آبی, شاد شاد , سالم و خوشحال.
يگشبـــــــی روح الامين در ســدره بود ________________بانـــگ لبيکــی ز حضرت ميشنــــــــود .
بنـده ای گفـت اين زمــان ميخوانــــدش ________________مــی ندانـم تـــا کســی ميـــــــــــــــداندش .
اين قــدر دانـم که عـالـی بنده ايســـــت ________________ نفــس او مــرده است و او دل زنده ايست .
خواســت تا بشنــاسد او را در زمــــان________________ زو نگشـــت آگــاه در هفــــت آسمـــــــان .
در زميــــن گرديــد و در دريا بگشـت ________________ نـی ز کوهــش يافــت باز و نـی ز دشـت .
ســوی حضـرت باز شد با صد شتاب ________________ همچنــــــــان لبيــک می آمـــد جـــــــواب .
از کمــال عــزت او را سـر بگشــــت ________________ بــار ديگـــــر گــرد عالــم در بگشــــــــت .
هم نديد آن بنـده را , گفت ايخــــــــــدا ________________ ســوی او آخــر مــرا راهــــی نمــــــــــــا .
حقتعـــــــالــی گفت عــزم روم کــــــن________________ در ميـــان ديــــــر شـو معلــــــوم کـــــــــن .
رفــت جبــريــل و بديــدش آشکـــــار ________________ کـان زمـان ميخـواند بـت را , زار , زار .
پــس زبان بگشــــاد و گفت ای بي نياز________________ پــــــرده کــَن در پيـش مـن زين راز بـــاز .
انکــــه در ديــری کنــد با بــُت خطاب ________________ تــو بلطـف خــود دهـــــی او را جــــــواب.
حـق تعــالی گفـــت هســت او دل سياه________________ مــی ندانـــد زيــن غلــط کرده اســــت راه .
گــر ز غفلــت ره غلــــط کرد آن سقط________________ مــن که ميــدانــم نکــردم ره غلــــــــــــــط .
هــم کنــون راهــش دهــم تا پيشگــــاه ________________ لطــف مـــا خــواهــد شـد او را عذر خــــواه
ايـــــن بگفــت و راه جــانــش بر گشاد________________ در خـــــــدا گفتـن زبــــانــش بر گشــــــــاد .
تا بــدانــی تــو که اين آن ملــت اســـت________________ کــآنچــــه آنجـــا ميـــــــرود بی علت اســـت .
گــر بر ايــن درگـه نداری هيچ تــــــو ________________ هيــــچ نــه افکنـــد کمتـــــــــر پيـچ تـــــــو .
نــی همـــه زهــد مسلٌــم می خــرنــد ________________ هيـــــچ بــر درگـــــــــــاه او هــم ميخــــــرند.
ديـــــوانـــــه نمبـــــــر وان بِی امضــــاء

email@

divaneh @ Sunday, June 01, 2003

Tuesday, May 27

 

دوشنبه 5/3/1382
گفت روزی شــاه محمود از قضــــــــا _______________ اوفتـــــاده بود از لشگــــر جــــــــــدا .
باد تک ميــراند تنهائی يکــــــــــــــی _______________ بر لب دريــا بــــديــدش کــــودکـــــــی .
در بن دريا فکنـــــــــده بود شصـــــت _______________ شـه سلامـی کـــرد و در پيشش نشست .
کودکی اندوهگيـــن بنشستـــــــــــه ديد ______________ هــم دلش خـون گشته هم جان خسته ديد
گفـــت ای کودک چرائــی غــم زده _______________ من نديدم چـــون تــو يک مـاتمــــــزده.
کودکــــش گفت ای اميــر پـر هنــــــر________________ هفــت طفليــــم اينزمــان مـا بی پـــدر .
مـادری داريــم بــر جا , مـانـــده_ای________________ سخــت درويشيــــــــم هر جا رانـــده ای.
از بـــــرای روزی هـــر روز دام _______________ مـــن در انـــدازم نشيـــــــنم تا بشــــــام .
تا بگيــــرم ماهئی با صــد زحيـــــر ________________ قــــــــو ت مـا اين است هر شب ای امير.
شـاه گقتــــــا خواهـی ای طفــل دژم ________________ تـــا کنــم انبــازه ئی بـــــا تـو بهـــــــــــم .
گشــت کودک راضــی و انباز شـــد _________________ شـاه اندر بحـــــــــر شســت انداز شــــد .
شسـت کودک دولــــت شاهی گرفت_________________ لا جـــــرم انــروز صـد مــــاهی گرفـــت .
انهمــــه ماهـی چو کودک ديد پيــش ________________ گفـــت ايـن دولــت عجب دارم ز خويش.
طــالعـی داری بدولـــت ای غــــلام ________________ کايـن همـه مـــاهی در افتــــادت بــــــدام.
شــاه گفتــا کــم نباشــی ای پســــــر _________________ گـــر ز ماهــيگـــــر خود يــابی خبـــــر.
دولــت تو از مــن است اين جايگاه _________________ زانکــــــه ماهـی گيــر تو شــد پادشــاه.
ايـن بگفـت و گشت بر مرکب سوار ________________ طــفل گفتــا قســم خـود کن بـر کنـــــــار.
شــاه گفتــــا قســم امروزی تــــــــرا _______________ آنچــــــه فــردا صيـــد افتـد آن مــــــــــرا.
صيــد ما فـردا تـو خواهـی بود و بس_______________ لاجـــــرم من صيـــــد خـود ندهــم بکــــس .
روز ديگــــر چون بايوان باز شـد _______________ خاطــر شـه در پــی انبـــــــــــاز شـــــــد .
رفـت سـرهنگـی و کودک را بخواند _______________ شـه بانبــازيــــــش بـر مسنــــد نشـانــــــد.
بـوالفضـولی گفت شاهـا اين گداست ________________ شـاه گفتــــا هـر چـه هست انباز ما ســـــت.
چـون پذيـــرفتيم رد نتوانش کـــــرد _______________ _ اين بگفــت و همچـــو خود سلطــانش کرد .
کــرد از کودک طلبـکاری سئـــوال ________________ گــز کجـا اوردی آخــر اين جـــــــلال.
گفــت شادی آمــد و شيــون گذشت _________________ زانکــه صــاحب دولتــــــی بر من گذشــــت.
بنام يگانه آفـريدگار هستـــی بخش که بلحظه ای کاهی را کوهی و سنگ سياهی را درٌی گرانبها ميسازد. وسلام بر مجانين و ديوانه گان عالم که چون کودکی باندک نعمتی شادند و بشاديها آويزان و سلام بر تو .
روز شنبـه 3/3/82 در برنامه خبر تلويزيون يک گزارش تصويری از دوستی يک مار پيتون با يک کودک چهار يا پنج ساله را نشان داد که کودک در آغوش آن مار عظيم الجسته براحتی مانند آغوش مادر نشسته بود.
باين مناسبت از يک گزارش علمی و يک داستان عجيب اما واقعی در اين صفحه برای انان که باور دارند مينويسم . خبر را راديو بی بی سی در يکی از برنامه های علمی خود در چند سال پيش پخش کرد و آن اينکه
دانشمندان پس از سالها کنکاش و تجربه در يافتند که قلب انسان در موقع تهاجم و در زمان دفاع , يک فرکانس
مادون صوت پخش ميکند که حيوانات قادر بشنيدن آن هستند . اين دانشمندان ميگويند هيچ حيوانی بدون احساس خطر بانسانها حمله نميکند . علت حمله حيوانات چه درنده و چه گزنده مانند مارها و عقرب ها و.......
وقتی صورت ميگيرد که يا انسان آماده کشتن انها شود و يا زمانيکه از انها بترسد . در اين گزارش ميگويد بهمين دليل تعدادی از دانشمندان که توانسته اند به ترس خود غالب آيند در جنگلها براحتی از بين حيوانات عبور ميکنند و مورد حمله هم واقع نميشوند. و اما يک داستان واقعی از يک مرد جنگ زده که برای من تعريف کرد و مورد تائيد است. زمانيکه عراقيها حمله کردند من با زن و سه فرزند خردسالم با اندک پس اندازی که داشتم از خرمشهر فرار کرديم و بزادگاهم روستائ بزرگی که فعلاً شهر شده بنام تيران و در يکصد کيلومتری اصفهان است آمديم . شغل من کارگری بود و پس از مستقر شدن در تيران ناچار بودم برای کار باصفهان بيايم و آخر هفته پيش زن و بچه هايم برگردم . اهالی روستا خيلی بما کمک کردند .چون هيچ چيزی نتوانسته بوديم با خود بياوريم از وسايل اوليه زندگی تا چند مرغ تخم کن و يک بز شير ده بما دادند .همچنين يکی از اقوام من خانه ای قديمی و لی مخروبه را بدون اجاره در اختيار من گذاشت . نزديک به يکسال از سکونت ما ميکذشت که وقتی در آخر هفته بخانه مراجعت کردم زنم را پريشان و درهم ريخته ديدم . اصرار من برای کشف ماوقع سودی نبخشيد و زن ميگفت از غربت , از شيطانی بچه ها , از ..... نگران و ناراحت هستم . اما دل من چيز ديگری را گواهی ميداد . هفته دوم و سوم نيز سپری شد و وضع بهمانگونه بود که بود.
بالاخره در هفته چهارم وقتی نيمه شب از هق هق او از خواب بيدار شدم ديگر طاقتش تمام شده بود و در مقابل اصرار من که چه چيز را مخفی ميکند گفت تا فردا صبر کن تا بتو نشان بدهم چه چيز اينگونه مر مستاصل و نگران کرده است . فردا قبل از ظهر مرا صدا زد و گفت چيزی را که حالا تو ميبينی من بيش از يگماه است که شاهد آن هستم . پس فقط با آرامش دنبال من بيا و نگاه کن. کوچکترين فرزند من دختری چهار ساله بود . دخترم به خانه مرغها رفت و در کمال استتار بطوری که کسی نبيند دو عدد تخم مرغ را برداشت و
راهی زير زمين مخروبه خانه شد . زنم مرا بپشت پنجره گوچک زير زمين برد و گفت نگاه کن. من هنوز از حرفها و حرکات او چيزی نفهميده بودم . وقتی تعجب مرا ديد گفت با دقت نگاه کن. بچه کوچک من داخل زيرزمين صدا ميزد ( جـو جـو __ جو جو ) ناگهان دو مار عظيم الجسته از سوراخهايشان بيرون آمدند و شروع برقصيدن کردند و بچه من هم در حاليکه شادی ميکرد با انها ميرقصيد . نفس من بند آمده بود خواستم حرکتی کنم که زنم مانع شد . چند دقيقه ای اين بازی هيجان انگيز و از ديد من مرگبار ادامه داشت . وقتی بازی تمام شد دخترم يکی از تخم مرغها را در دهان مار سفيد و ديگری را در دهان مار سياه انداخت. چند ثانيه بعد مارها پوسته تخم ها را به بيرون انداختند در حاليکه زرده و سفيده انرا خورده بودند. و بعد با (بای – بای ) دختر مارها به سوراخها رفتند و فرزند من با يک شادی عجيبی از زير زمين خارج شد. پاهای من ديگرتحمل برخواستن نداشت. از کدخدای ده استمداد کرديم و او مردی را که تخصص در مار گيری داشت سراغمان فرستاد . اما مرد ماگير با ديدن آن مار ها در روز بعد گفت اين مارها را امکان گرفتن نيست و کشتن انها هم امکان پذير نيست . قصه کوتاه , ما باصفهان آمديم و خانه محقری ٌ اجاره کرديم . اما از فردای آمدن ما دخترک کوچک من بنوعی بيماری مبتلا شد . رنگ و روی او زرد شد و ديگر غذا نميخورد. بعد از چند روز که در بيمارستان عسگريه اصفهان آزمايشات مختلف از او بعمل آوردند آخر الامر پزشگ جوانی به من گفت اين دختر دچار يک نوع بيماری عاطفی شده . گفتم من که از حرفهای شما چيزی نميفهمم . پزشگ گفت اين بچه کسی را دوست دارد که از او دور شده و تنها علاج او بردن اين بچه نزد اوست. من هنوز هم گيج بودم که زنم قصه مارهارا برای دکتر گفت. بدستور دکتر ما بار ديگر بچه را به آنخانه قديمی برديم و وقتی دختر من با داد و فرياد وارد زير زمين شد با دو تخم مرغ در دست, من و زنم تمام بدنمان از ترس ميلرزيد و دخترم و بعد مارها از شوق ميرقصيدند. باور کنيد انگار مارها ميخنديدند . انروز رقصشان نوع ديگری بود. وقتی دختر از زير زمين بيرون آمد گفت مامان خيلی گرسنه ام . بدستور پزشک دفعه اول يکهفته و مرتبه بعد پانزده روز و بهمين ترتيب مدت ديدار را طولانی کرديم تا پس از يکسال و اندی ديگر دخترمان يادی از مارها نميکرد . اين هم يک سرکذشت حيرت انگيز از محبت و عشق بين انسانی پاک و حيوانی عجيب مانند مار که گاهی نامش و يا ديدن فيلمی از او بدن انسان را مور , مور ميکند.يا هو ديوانه بی امضاء


email@

divaneh @ Tuesday, May 27, 2003

Friday, May 23

 

جمعه 2/3/1382
بنام او که هيچ نيست جز او , سلام بر شفا دهنده الام و جلا دهنده دلها , سلام بر احمد و محمود که نامش راز گشای اسرار است و يادش عطر آفرين فضای جان. عاشقــی کـآر هر ديــــــــــوانـه نيســـــــــــــــــــــــــت .
بـود آن ديـــوانه دل بــرخاستـــه ------------------ بر هنــه مي رفت و خلق آراستـــــه.
گفت يا رب جبهٌ ای ده محکمـــم ----------------- هم چو خلقان دگـــر کن خــرمــــــم .
هاتفــی آواز داد و گفت هيـــــن ------------------- آفتابی گــرم دارم در نشيـــــــن .
گفت يا رب تا کيـم داری عذاب ------------------ جبٌــــــه نبود مـرا به ز آفتــــاب .
گفت رو ده روز ديگر صبر کن ------------------ تا تــرا يک جبٌـه بخشم بی سخن .
چون بشــد ده روز مرد سوخته ------------------ جبٌــه ای آورد مـردی دوختـــــه .
صد هزاران پاره بر وی بيش بود ---------------- زانکه آن بخشنـده بس درويش بود .
مرد مجنون گفت ای دانای راز ----------------- ژنـده بر هم دوختی زآن روز باز .
در خزانه جامه های تو بسوخت ؟ ----------------- کاين همه ژنده همی بايست دوخت .
صد هزاران ژنده بر هم دوختـی ----------------- اين چنين درزی ز که آمو ختـــــی . ( درزی = خياطی)
کـار اسان نيست با درگــاه او ----------------- خــاک ميبــايد شــدن در راه او .
بس کسـا آمـد بدين درگــه ز دور ----------------- سوخت و بفروخت هم از نار و نور .
چون پس ازعمـری بمقصودی رسيد -------------- عين حسرت گشــت و مقصودی نديد .

انرژی های پنهانی الهی را ميتوان در انسانها , اشياء , مکان ها و خلاصه در هر آفريده ای پيدا نمود اما نمودار شدن اين انرژيها مستلزم آگاهی و شناخت است و اين نيز ميسر نميشود مگر بشاگردی کردن نزد استاد
و پيش از آن اعتقاد و يقين بوجود نيروهای نا پيدای غيبی. خوشبختانه امروزه وجود علمای شکاک و پی گير
شدن انها برای خرافه نشان دادن اين اعتقاد خود باعث رواج و رونق آن گرديده است و صد ها کتاب که دراين
سالها چاپ و نشر شده است خود کمک بزرگی برای جلوه حقانيت عقايد الهی و وجود مسائل غيبی بوده است.
از سال 1985ميلادی در امريکا و اروپا شيوه جديدی از علم روانشناسی پديدار شد که ظاهر آن کمک به مردم و خصوصاَ جوانها برای بهبود وضع زندگی و شناخت راه های موفقيت و مبارزه با خمودگيها و عقب ماندگيها بود . تا آنجا که ديوانه خبر دارد جلو دار اين حرکت علمی محکم و نوين خانمی بنام اسکاول شين است که کتابهای جزوه مانند او از 1960 دست بدست گرديد و بعد ها کسانی مانند لوئيس هی . اندرو متيوس,
شاکتی کواين , ديپاک چوپرا و ...... ديگرانی که در همين خط و روش با سليقه های متفاوت دست به نشر آثاری ارزنده و زيبا زدند . البته عده ای هم تقليد وار بجهت استقبال بی نظير جوانان از اين کتابها بدکاندای مشغول گرديدند و کتابهائی بعضاٌ گمراه کننده با نام های فريبنده روانه بازار کردند.تا انجا که نويسنده مطلع است بعضی از اين کتابها مانند چهار اثر از خانم اسکاول شين که توسط خانم کيتی خوشدل با مهارت و زيبائی
تمام بفارسی ترجمه گرديده به بيش از بيست بار تجديد چاپ رسيده و هر بارهم باندک زمانی در بازار ناياب شده است . بسياری از اين نويسنده ها ی خارجی مانند اقای دکتر ديپاک چوپرا صريحاَ اعتراف نموده که اساس يافته های او از مطالعه نوشته های بزرگ مرد تاريخ عرفان حضرت مولانا جلال الدين رومی است.
و کسانيکه غواصٌ دريای مثنوی معنوی هستند ميدانند که بگفته نابغه بشريت شيخ بهائی ( من نميگويم که آن
عاليجناب هست پيغمبر ولی دارد کتاب) .جناب مولانا در يکی از داستانهای مثنوی به قصه مسجد ميهمان کش
اشاره ميکند و اينکه قوه وهم قادر است براحتی جان انسان را بگيرد و در عوض قوه خيال ميتواند بزرگترين
طلسم وهم را در هم بشکند . کسانيکه طالب شنيدن اين داستان باشند بدفتر سوم مثنوی مراجعه کنند.اما برای
انکه بدانيم در هر زمان اينگونه داستانها بشکل و شيوه ای متفاوت در زندگی ما ظاهر ميشود بنقل قصه جالبی که چند سال قبل در مجله ای خواندم ميپردازم. جوان دانشجوئی اهل مکزيگ برای ادامه تحصيل در رشته طب بامريکا ميرود . دويا سه سالی که از امدن او بامريکا ميگذرد يادش هوای هندوستان ميکند و برای ديدن
پدر و مادر خود قصد بازگشت به مکزيک را دارد اما درست در ايستگاه قطار وقتی دست در جيب ميکند تا
پول بليط قطار را بدهد متوجه ميشود کيف پول او ربوده شده است. تنها نيم ساعت تاحرکت قطار مانده و او
فرصت برگشت به خانه و يا مراجعه بدوستان را برای قرض گرفتن از دست داده است . ناچار تصميم ميگيرد
در يکی از واگن های باری قطار بطور قاچاق سوار شود . پيش از بسته شدن درب واگن ها در يک لحظه مناسب خود را بداخل يک واگن خالی مياندازد و چند لحظه بعد قطار با سرعت بحرکت ميايد. هنوز چند دقيقه از حرکت قطار ونتيجتا آرامش روحی او نگذشته که متوجه ميشود واگنی که او سوار شده يک واگن سردخانه
است و برای حمل گوشت و مواد غذائی از ان استفاده ميشود ليکن خالی از بار است .ابتدا سعی ميکند بهر وسيله ممکن با کوبيدن يک چکش به ديوار و درب واگن مسئولين قطار را متوجه موقعيت اظطراری خويش کند اما تلاش او بجائی نميرسد . فکر ميکند که ناچار بايد تسليم مرگ شد و تا ساعتی ديگر بدن او يخ خواهد زد پس چه بهتر که لحظه به لحظه اين مردن را ياد داشت کند و از اين طريق حد اقل خدمتی بعالم پزشگی بنمايد . دفتر چه و قلم را جلو اش ميگذارد و همه وقايع از شروع تا خاتمه را تا انجا که قدرت در بدن و دست
دارد ياد داشت ميکند . آخرين سطر ياد داشت او اينست 0 ( پنجه های دستم دارد يخ ميزند و ديگر نمی .........
و تمام. در مکزيک وقتی درب واگن باز ميشود با بدن سياه و يخ زده او روبرو ميشوند اما تعجب آور انکه چون اين واگن خالی بوده و هيچ مواد غذائی در آن نبوده است از همان ابتداء حرکت برق اين واگن سردخانه
قطع بوده و حتی درجه حرارت اِن واگن در موقع باز شدن در ب بيست درجه حرارت را نشان ميدهد . پس از تحقيق کافی معلوم ميشود اين جوان ناکام تنها چون در ابتدا چراغ سبزی که نشان سردخانه و حرکت واگن را ديده باين باور غلط رسيده که بزودی يخ ميزند و قوهٌ وهم شديد باعث يخ زدن بدن او شده . اگر با دقت و فکر
راحت بنشينيم و در کذشته خود مروری بکنيم هر کس بنوعی از اينگونه داستانها اما کم رنگتر را در زندگـی
خويش تجربه نموده است .آن بعلاج از تن خود زهر برد --- وين به يکی گل ز توهمٌ بمرد.ديوانه بی امضاء


email@

divaneh @ Friday, May 23, 2003

Wednesday, May 21

 

چهارشنبه31/2/1382
بنام الله يگانه و بی همتا , سلام بر نبیٌ گرامی , رحمتٌ للعالمين وسپاس و درود بر راهنمای همهء بشريت .
و تبريک به تمامی عاشقان احمد مرسل , اميد که ذره ای از آن دريای رحمت در اين روز مبارک از ساحت مقدسش بر دوستان و عاشقانش جاری و عطر وجودش در دماغ ديوانگان او ساری گردد.آمين.چندی است که سطری مينويسم و خستگی جسم نميگذارد مطلب دنبال شود . بناچار در نيمه را بازگشت را ترجيح ميدهم .ديوانه عموما بدون پيش نويس و بدون فکر شروع بنوشتن ميکند باين جهت خيلی وقتها مطالب نوشته شده از
لحاظ فرم انشايي نا مربوط است . علت اول همان که نوشتم و علت ثانی بی سوادی اوست .چکند بينوا همين دارد. اگر حضرت مولا نظری فرمايد دوست دارم از اين پس در ابتدا يک قطعه شعر از کتاب مستطاب منطق الطير حضرت عطار نيشابوری در شروع هر صفحه بنويسم و بعد اگر حال جسمی و فکری اجازت دهد …..
چون جــدا, افتـاد يوســف از پـدر -------- گشـت يعقــوب از فـراقش بـی بصـر.
موج ميــزد بحـر خون از ديدگانش ------- نام يــوسف مانـده دايم بـر زبانــــــش.
جبرئيل آمـد که زين پـس گر دگــر -------- بر زبان تــو کنـد يــوسف گـــــــــذر.
محـو گـردانيــم نامـت ای مهـــــين -------- از ميان انبيـــــــاء مـرسليــــــــــــــن.
چون در آمد امـرش از حق آنزمان -------- گشت محـوش نــام يوسـف از زبـان .
گر چـه نام يوسفـسش بودی نـــديم --------- از زبانــش رفــت و در دل شد مقيـم.
ديد يوســف را شبی در خواب پيش-------- خواســت تا او را بخواند پيش خويش.
يادش آمـد انکــــه حـق فــرموده بود ------- تن زد آن ســر گشتـــهء فرسوده زود.
ليـک از بيـطا قتی از جان پــــــــاک ------ بر کشيـــد آهی بغايت درد نـــــــــاک .
چون ز خواب خويش جنبيد او زجای------- جبـرئيل آمــــد که ميگــــويد خــــدای .
گــر نـراندی نام يـوسف بــر زبـان --------- ليــک آهـی بر کَشيـــدی آنز مــــــان .
در ميــان آه تــو دانــم, که بـــــــود --------- در حقيقـت تــوبه بشکستی چه سـود.
عقل را زيـن کـار ســودا ميکنـــــــد ------- عشــق بازی بيـن چــه با ما ميکنــــد.
علی عليه السلام در نهج البلاغه بخش نامه ها , نامه سی و يکم ميفرمايد. بدان, خدائی که گنج های زمين و آسمان در دست اوست به تو اجازه ء درخواست داده و اجابت آن را بعهده گرفته است .تورا فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند . درخواست رحمت کنی تا ببخشايد . و خداوند بين تو وخودش کسی را قرار نداده تا حجاب و فاصله ای ايجاد کند و تو را مجبور نساخته که به شفيع و واسطه ای پناه بری …….ادامه کلام مولا
را در همين مورد ميتوانی خود در نهج البلاغه دنبال کنی و اما داستانی از يک درخواست و مشاهده آثار ان .
در ايام جوانی بتوصيه استادی گاهی شبها بعد از نيمه شب به قبرستان ميرفتم و گاهی تا دميدن صبح انجا بودم
يکی از اين شبها در گوشه ای نشسته بودم و بآسمان نگاه ميکردم . از دور مردی آمد حدودا پنجاه ساله . سلام و احوال پرسی کرديم . ضمن آنکه يک سيگار تعارف او ميکردم پرسيدم اهل کجائي .گفت اهل سبزوار هستم
وقتی برای روشن کردن سيگار او کبريت کشيدم ناگهان ديدم او بيک لحظه بر سر ديوار است و لحظه ای بعد
در کنار من . باور کنيد نزديک بود از ترس قالب تهی کنم . به پاهايش نگاه کردم باين فکر که شايد جني ٌ باشد
آنا فهميد و با ناراحتی تمام بعذر خواهی افتاد . انچنان شرمگين که انگار جرمی مرتکب شده است . وقتی کم کم حال من بهتر شد گفت نميدانم چرا بعضی اوقات اين اتفاق ميافتد . فکر ميکنم وقتی با کسانيکه در جستجوی
اسرارند روبرو ميشوم اين شرمندگی پيش ميآيد.با زرنگی خاصی ميخواست جلو سوالات مرا به بندد اما حالا
من بودم که بگفته مولانا ( صوفی ابن الوقت باشد ای رفيق ) . گفتم امشب تا از راز خود نگوئي بخاطر
وحشتی که برای من ايجاد کردی از تو راضی نمی شوم . اهل دل ميدانند که سالک بهمان اندازه که از يک گناه کبيره ميترسد از شکستن دل ديگری بيشتر می هراسد چرا که گاهی يک دل شکستن يک عمر رياضت را بر باد ميدهد. بهر حال اصرار من او را وادار بگفتگو کرد . گفت سالها بدستور استاد برای بدست اوردن طی السماء ( بسرعت باد بارتفاع دلخواه ,زمين را در نورديدن ) رياضت های سخت کشيدم بيش از ده سال امــــــا حاصل نشد . پريشان و نا اميد با تاکسی بار خودم راهی تهران شدم . بار را در مشهد تحويل داده بودم و بر خلاف هميشه از روی قهر بدون زيارت بتهران بر ميگشتم . وقتی از نماز در يکی از مساجد بين راه فارغ شدم لقمه نان و پنيری که داشتم خوردم و راه افتادم.مدتها بود که از گفتن هر گونه ذکری باز مانده بودم .تنها کلامی که بر زبان من جاری بود گفته مشهور خواجه عبدالله انصاری ( اگر بر هوا روی مگسی باشی وگر بر اب روی خسی باشی , دل بدست آر تا کسی باشی ). و اين کلمه تسبيح گردان من بود دل بدست آر تا کسی باشی. هنوز هوا گرگ و ميش بود ولی چراغها را روشن کرده بودم. اتوموبيلی بسرعت از من سبقت گرفت و هنوز در تيررس ديد من بود که ديدم چيزی را به بيرون انداخت و بلافاصله دور زد. من بآهستگی ميراندم و به کنار جاده نگاه ميکردم که ناگهان چشمم به زن جوانی افتاد . دست و پايش خونی و زخم دار شده بود. بسرعت پائين دويدم و وقتی دستم را برای کمک باو دراز کردم ناگهان محکم يک کشيده ابدار بگونه من زد. سرم کمی گيج رفت , دستم را روی صورتم کذاشتم و بسوی تاکسی بار م رفتم . اشگ ديدگانم را تر کرده بود اما ذکر دل بدست آر هم بر زبان بازی ميکرد .پيش از انکه من سوار ماشين شوم زن خود را بداخل اتوموبيل انداخت . صدای هق هق او ضرب دست او را از ياد برد . ازيقه پيراهنش نسخه ای را بيرون آورد و با گريه گفت ببين من امروز از ناچاری و برای تآءمين پول نسخه فرزند بيمارم تن بخود فروشی دادم اما اين نامردها
بيست تومان پول کيفم را هم بردند. ( سال 1356 بيست تومان اجرت يک روز کار يک گارگر ساده بود. ..)
گفت مرا بشهر برگردان. حد اقل چهل کيلو متر از شهر دور شده بودم اما با اين زن تنها و درمانده چه بايد بکنم . دور زدم . وقتی بشهر رسيديم گفتم نسخه را بده تا از داروخانه بگيرم . نگاهش غمگين اما شرمنده بود وقتی نسخه پيچيده شده را بدستش دادم تتمه جعبه پول را که هميشه در کنار دستم بود بدامانش ريختم و گفتم بروپائين . تمامی پول من به دويست تومان نميرسيد . او رفت و من درحاليکه سيگار اشنو را آتش بآتش روشن ميکردم به تمامی نامردان عالم ناسزا ميگفتم . وقتی از جلو پمپ بنزين گذشتم يادم آمد که بايد مخزن بنزين را پر کنم . وقتی آه از نهادم بر آمد که فهميدم همه پولی را که داشته ام بدامان آن زن ريخته و ديگر هيچ ........
اخرين سيگار را که روشن کردم بساعتم نگاهی کردم بيش از دو ساعت از نيمه شب کذشته و من هنوز در اين فکر که ايا اين عمل يعنی کمک به يک زن هرجائي ممکن است در پيش گاه خداوند اجری و پاداشی داشته باشد. من که در تمامی عمر حتی يکبار آلوده نشده بودم چرا بايد امشب دست رنج چند روز خود را اينگونه از دست بدهم . کم کم داشتم باين نتيجه ميرسيدم که فريب شيطان را خوردم و با خيال يک کار الهي .................
و ناگهان در دل آن سياهی شب ديدم که من چرا دارم با لانه گنجشگی بر بالای درخت بازی ميکنم ؟ بله من نميدانستم که دستی نا مرئي مرا تا سر درختان بلند نارون ببالا آورده است. نزديک بود از وحشت فرياد بکشم اما صدا در گلويم خشگ شده بود سپس بمحض انکه اراده پائين آمدن کردم ديدم دوباره در کنار باربند ايستاده
و عرق سردی همه وجودم را گرفته است . داستان او کمی مفصل تر بود و من سعی کردم درکمال اختصار انرا بنويسم . وقتی داستانش تمام شد گفت از من راضی شدی . ناشی گری کردم و گفتم اری آری . مرا بغل کرد . چشمان اشگ الود مرا بوسيد , يک يا علی گفت و ناگهان ديگر نبود . تنها کلامش که سالها است هنوز درگوش من جا خوش کرده اين است (( دل بدست آر تا کسی باشِی )) حق نگهدارتان . عنايت مولا همراهتان
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست ----- عاقلان ديوانه گردند از پی زنجير ما .ديوانه بي امضاء



email@

divaneh @ Wednesday, May 21, 2003

Sunday, May 18

 

يکشنبه 28/2/1382
بنام او , خالق زمين و هفت آسمان , بنام عشق , بنام حضرت برگزيده و عاشق سينه دريده که ملايک هفت آسمان بر او سجده کردند چون ادم اول بود و دست بر سينه بفرمانش نشستند چون پيامبر اخرين لقب يافت
آن خطاط ,,ســه گــونـه خــط نوشتــی / يکی او خواندی , لا غيــر / يکی را هم او خواندی , هـــم غيـــــــر
يکـــی , نـه او خــوانـدی , نـه غيـر او/ آن خــط ســـوم , منــم . (. شمس تبريزی )
مولا علی فرموده ای انسان , اين عالم که ميبينـــی عالم کوچک است و تو عالم بزرگی .بسياری از دانشمندان
ميگويند بزرگترين قدرت های عالم در وجود انسان بالقوٌه موجود است و تنها انسان ميتواند آنرا به فعل اورد.
اما برای هر انسانی يک راه وجود دارد که برای ديگران قابل کپــی کردن نيست و خاص اوست. تقريباُ حدود
بيست سال پيش , شايد هم پيشتر , روزنامه ها نوشتند در يک جاده کم رفت و آمد برای سرنشينان يک ماشين
امريکايي سانحه ای روی ميدهد و بر اثر اين سانحه مرد راننده پايش زير بدنه اتوموبيل ميماند و همسر او که
سرنشين ديگر اتوموبيل بوده هرچه اين طرف و ان طرف ميدود کسی را برای کمک کردن و برگرداندن ماشين پيدا نميکند و اخر الامر در يک لحظه بحرانی که ميفهمد ممکن است شوهرش را از دست بدهد نيرويي
فوق العاده در وجود او پيدا ميشود و با اينکه زنی نحيف بوده بيکباره دست در زير اتوموبيل ميکند و با يک
حرکت ماشين چند تنی را از روی پای شوهر بچند متری انطرفتر پرتاب ميکند و از هوش ميرود. ساعتی بعد
يک اتوموبيل رهگذر انها را ميبيند و به بيمارستان ميرساند . تا چند روزی زن درحالت کمـا و بيهوشی بوده تاپس از بهوش آمدن او سالم بودن شوهر , داستان فاش ميشود و چندين روز سوژه جرايد عالم بود .راستی اين
قدرت عظيم چگونه در او بوجود آمد . در دوران جنگ بسياری از مردم شاهد خبر فرار مرد فلجی از طبقه
سوم ساختمان به زير زمين بودند.اين مرد که هفت سال بر روی صندلی چرخ دار زندگی کرده بود وقتی آژير
قرمز بصدا در ميايد چون کسی برای کمک باو در ساختمان نبود از وحشت مرگ بی اختيار از روی صندلی
بلند ميشود و تا زير زمين ميدود انگاه بيهوش ميشود. نمونه های فراوان ديگری هر هفته در اخبار و جرايد عالم منتشر ميگردد.چند سال پيش در مجله دانستنيها عکس پيرمردی را در ژاپن هنگام مبارزه با يک جوان
قهرمان کشتی چاپ کرده بود و اين پيرمرد با يک انگشت که به جوان ورزشکار زده بود ان جوان چندين متر
به عقب پرتاب شده بود . وقتی از او و قدرت بدنی اين پير مرد هشتاد ساله سوال کرده بودند ميگويد من فقط در لحظه مبارزه تمامی انرژی خود را در نوک انگشت دستم ميآورم و اگر در همان لحظه چاقويي تيز بـــــه
بدن من فرو کنيد بدن من هم چون سنگی بيش نخواهد بود و چاقو خواهد شکست. در سالهای اخير خوشبختانه
علماء و دانشمندان , روانشناسان و محققان ذهن – بدن برای افشاء راز ها و دست يابی به انرژی های ناشناخته انسان کوشش های فراوانی نموده و به اسراری نيز دست يافته اند. اما يک تمرين ساده برای
کسانيکه ميخواهند بدانند ايا از انرژی های شفا بخش برخوردارند يا نه. بعد از ديدن انرژی انکشتان حالا
اين تمرينها را انجام دهيد . تعداد ی کاغذ کوچک درست کنيد و روی هر يک از کاغذ ها از عدد يک الی
نه را بنويسيد . کاغذ ها را در يک کيسه بريزيد و با چشمان بسته يکی را جدا کنيد قبل از باز کردن حدس بزنيد چه عددی روی آن نوشته ايد اگر بعد از چهار يا پنج بار تمرين توانستيد پنجاه در صد درست گفته باشيد
بسيار اميد وار با شيد . حالا همين کار را با دوستتان انجام دهيد. باينصورت که يک کاغذ و يک قلم شما و يک
قلم و کاغذ در دست دوستتان باشد . او يک عدد يک رقمی را بنويسد . حالا شما در چشمان او نگاه کنيـــــــــد وحدس بزنيد او بکدام عدد فکر کرده , انرا روی کاغذ بنويسيد . بعد از نه مرتبه نوشتن اعداد را با هم مقايسه
کنيد اگر حدس شما پنجاه در صد درست باشد شما حتما از انرژی والايي برخوردار هستيد. تمرين ديگر برای
دستها و تشخيص انرژی ان. از يک کاغذ مربع شکل که اندازه های آن درست 10 در 10 يا 8 در 8 سانتيمتر
باشد استفاده کنيد . کاغذ را از طرف دو قطر تا بزنيد تا وسط و نقطه مرکز کاغذ دقيقا پيدا شود . در حقيقت حالا کاغذ شما دارای چهار مثلث است . سوزنی را بر روی يک درب بطری نوشابه ثابت کنيد و مرکز کاغذ
را بآهستگی روی سوزن بگزاريد بصورتيکه کاغذ در تعادل کامل باشد . حالا بفاصله پانزده سانت از هر طرف دو دست خود را نزديک کاغذ بياوريد و بان نگاه کنيد و اراده کنيد که کاغذ را براست يا چپ حرکت دهيد. اگر کاغذ حرکت کرد شما حتما دارای نيروی انرژی خاص هستيد . اگر در اول کار کاغذ حرکت دلخواه
شما را نکرد مايوس نشويد و بتمرين فراوان امکان دست يابی هست.چند نکته مهم را بايد حتما رعايت کنيد .
اول تمرين جايي باشد که نسيم و هوای درب يا پنجره از انجا عبور نکند چون ممکن است حرکت کاغذ بتوسط
هوای بازدم شما يا تکان خوردن يک شيء يا در اثر عبور نسيم باشد. فاصله کاغذ تا چشم شما حدودا 25 سانتيمتر باشد و زاويه ديد شما مربوط به خود شمااست هر گونه راحت هستيد آن خوب است >. فکر خور را
با ارامش تمام متوجه اينکار کنيد . بپايان آمــــــد اين صفحه حکايت همچنان باقي يا هو,,,,, عزت زياد و مستدام . ديوانه بي امضاء


email@

divaneh @ Sunday, May 18, 2003

Thursday, May 15

 

پنج شنبه 25/2/1382
بنام خداوند جان و خرد
باز ديـــوانـه شدم مــن ای طبيــــب -------------- باز سودايي شــدم مـن ای حبيــــــــب
حلقــه های سلسلـهء تو ذو فنــــــون ------------- هـر يکــی حلقـه دهـد نوعـی جنــــون
زيــر هـر حلقـه فنـــون ديگـــر اسـت ----------- پس مــــرا هر دم جنــــــون ديگـــر اسـت
پس جنــون باشـد فنون اين شد مثـل ------------ خاصـه در زنجيـر ان ميـــــر اجـــــــــــل
انچنان ديــــوانگـی بگسست بنـــــــد ------------ که همـــه ديـوانگـــان پنــدم دهنـــــــــــــد
نيســت از عــاشق کســی ديوانه تــــر---------- عقــل از ســودای او کـــــــــور است و کر
مـن سـر هــر ماه ســــه روز ای صنم --------- بيگمـــان بايــــد کـه ديـــــــــــوانه شــــوم
هيــــن که امــروز اول سه روزه است --------- روز فيــروز است نـه بی روزه اســـــــت
هـر دلـی را که ســـر آن شـه بــــــــود --------- دمبــــــدم او را ســـــــر مــه می شــــــود
ذره ای از عقـل و هــوش ار با من است ------- اين چـــه سـودا و پـريشــان گفتن اســــت
چون که مغزمن زعقـل وهـش تهی است ------- پس گنــاه من در ايــن تخليـــط چيســـت
نه گنـاه او را کــه عقـــل من ببـــــــــرد ------- عقــل جمــله عاقـــــــلان پيشـش بمـــــرد
عاشقـــم من بـــر فـــــن ديـــوانگـــــــــی ------ سيـــــرم از فــرهنـگ و از فـرزانگــــی
من نخــواهم عشــوهء دانــش شنــــــــود ------- آزمــــــودم چنــد خـواهـم آزمــــــود
هــر چـه غيـر شورش ديــــوانگی است --------انـدر ايـــــن ره دوری و بيــگانگی است
زيرکی بفـروش و حيـــرانی بخـــــــــر -------- زيرکــــی ظــن است و حيـــرانی نظـر
زيــن خـرد جاهـــل همــی بايد شــدن ---------- دسـت در ديـــوانگی بايــد زدن
هــرچه بينــی سـود خـود زآن ميگريز ---------- زهـــر نـوش و آب حيــــوان را بريــز
ايمنـــی بگــذار و جــای خوف بـــــاش --------- بگـذر از نامــــوس ، رســوا باش فاش
خلاصــه شده از ديوان مثنوی معنوی, لطفا در مورد تفسير اشعار فوق چيزی از ديوانه نپرسيد که او هم
نميداند . واما ور, ور های امـروز ديوانه.
سالها نه بلکه قرنها پيش بزرگ مرد ايرانی حضرت ابو علی سينا راجع به سه روز 13 / 14 / 15 هرماه
( ماه های قمری ) که ماه در اوج نور افشانی است حرفهای تازه و عجيبی زده است . در خواص اين سـه
روز و مخصوصا در سه ما ه رجب ، شعبان ، رمضان در دستورات دينی هم اشاراتی وجود دارد.
تمامی انچه شما در خلقت ، چه در اسمان و چه در زمين و انچه در پيرامون ما افريده شده و حتی انچيز هايي
که به دست بشر خلق شده و در منظر ديد ما يا پنهان از ما است در زندگی انسانها اثرات مستقيم يا غير مستقيم
دارد. چه کسی باور ميکند که يک گل ممکن است باعث سقط جنين شود. بار ها گفته ام من انچه را شاهد هستم
مينويسم برای مثال به خانمهای حامله اکيدا توصيه ميشود که از دست زدن به گل آفتاب گردان جداٌ خود داری
کنند. خواص حرکتی اين گل با حرکت آفتاب اثرات خود را به جنين منتقل ميکند و آن را از جای خود بر ميگرداند. مکان زندگی شما ممکن است از جهت شرقی غربی بودن ويا از جهت فرم ساختمان يا در نزديک
بودن به مراکز مخابراتی و نيروگاههای برق بر سلامتی شما اثر بگذارد. راجع به مکان که در نزد عموم مردم به خوش ُيمن يا بد قدم بودن اشتهار فراواني وجود دارد به زودی از يک تحقيق علمی و عملی که بر روی
هرم خيو پس انجام گرفته و آثار موميايي شدن يک شيء که شما هم ميتوانيد با ساختن يک نمونه عينی انرا
تجربه کنيد خواهم نوشت . در هفته اينده به شرط حيات .
اما مطالب ديگر راجع به ماه و نور آن مخصوصا در سه شب 13/ 14/ 15 . اقای دکتر ليال واتس امريکايي
از يک تحقيق راجع به جزر و مـد دريا و شدت خون ريزی خانمها در اين سه شب هر ماه و آمار عجيب تولد
اطفال از المان تا کانادا سخن گفته و ميافزايد همه مديران تيمارستانها در اين سه شب دستورات ايمنی خود را
افزايش ميدهند و ميگويد در ناف تمدن نوين يعنی انگلستان تا قرن هيجدهم شب های سيزدهم ماه بيماران
روانی شديد را کتک مفصلی ميزدند که در دوشب بعد نای جنگيدن را نداشته باشند.
آمارهای پزشکی جرم شناسی در امريکا حکايت از شدت امار قتل ، دزدی ، رانندگيهای وحشيانه ، و آتش
سوزی های عمدی در اين سه شب خبر ميدهد و حرف آخر اينکه پدر ها و مادر های دلسوز مراقب باشيد
در اين سه شب طغيان نو جوان ها و جوانها بيشتر است و شما ها سعی کنيد با حساسيت کمتر و سختگيری
ملايمتر و سازش بيشتر اين طوفانهای زود گذر را آرام کنيد. چه شود اگر من پدر و تو ی مادر پيش از انکه
جوان پر شور مان را به روانپزشک توصيه کنيم خودمان را به د کتر نشان دهيم (.پايان)
پروردگارا با کرم ، رحمت ، و فضل خود با همه ديوانگان رفتار بفرما . ديوانه بي امضاء

email@

divaneh @ Thursday, May 15, 2003

Tuesday, May 13

 

سه شنبه 22/2/1382
سلام، امروز جنون مرا از تحليل و بر رسي و درس و بحث و اين مزخرفات پيشين بسوی داستان سرايي
ميکشاند. در زمان انبياء بني اسراييل زاهدی بود که از بدو طفوليت به کوهی پناه می برد و اکثر اوقات خود را
به عبادت خداوند مشغول بود. او با يکی از صدها يا هزاران پيامبران بنی اسراييل هم زمان و تابع اوامر ان نبی
بود. روزی خداوند به نبی خود وحی فرستاد که به نزد زاهد برو و بگو هر زمان مرا ميخوانی به کَرَم من
مرا بخوان و نه به عدالت من. وقتی پيامبر سخن خدا را با او گفت عابد پاسخ داد من هرگز در تمام عمر خويش
گناهی نکرده ام که از او گدايي کنم. او با عدل خويش با من رفتار کند مرا بس است. خدا پيام او را شنيد.
چندی بعد عده ای دزد خزانه حاکم را خالی کردند و چون به بيرون شهر رسيدند رييس دزدان گفت خستگی زياد
و بي خوابی همه ما را گرفته، بياييد در پشت اين کوه که مکان امنی است و جز زاهدی آنجا رفت و آمد ندارد
کمی استراحت کنيم و صبح زود قبل از آنکه حاکم مطلع شود به سرعت بگريزيم. دزدان قبول کردند و در زير
عبادتگاه استراحت کردند. اما چون بسيار خسته بودند تا نزديکی های ظهر در خوابی عميق فرو رفتند.
از طرفی خروس خوان، خزانه دار برای امر مهمی به خزانه داری امد و خيلی زود قصه سرقت را دانست و
بلافاصله سلطان وقت را خبر کرد. سلطان رييس پاسبانان را احضار کرد و گفت اگر تا غروب آفتاب سارقين
را پيدا نکنی تمامی نيروی امنيت شهر و خود ترا دست بريده به خانه هايتان ميفرستم. داروغه که ميدانست
سلطان با کسی شوخی ندارد همه نيروی خود را با چند نفر رد ياب فورا حرکت داد و به اشاره رد يابان که از
جای پای اسبان مسير را پيدا ميکردند به پايين کوه رسيدند. سارقان هنوز در خواب بودند که توسط نيروها
همگي دستگير شدند و از جمله دستگير شدگان يکی هم زاهد بيچاره بود. هرچه زاهد عجز و لابه کرد که من
عابد هستم و اينجا سالهای سال است زندگی ميکنم کسی گوش شنوا نداشت. همگی دزدان را بحضور شاه
آوردند. او برتخت خود نشست و جلاد را احضار کرد. پس از پرسش از نام و شهر وسن و سال هرکدام،
و يکی را يکصد ضربه شلاق و يکی را دست بريدن و ديگری را........... چند نفر باقی ماندند که زاهد هم در
بين انها بود. شاه را از اندروني خواستند. شاه به داروغه گفت دو سه نفر را تو حکم کن تا من بيايم. سومين نفر زاهد بيچاره بود. هرچه او قسم ياد کرد که من دزد نيستم کسی اعتنايي به او نکرد داروغه نگاهی کرد و
ديد اين مرد پيرمرد است با عصبانيت گفت تو با اين کهولت سن خجالت نکشيدی دست به دزدی زدی؟ آنگاه
فرمان داد که چوب دستی زاهد را بگيرند و در نشيمنگاه او فرو کنند. همراه با صدای خنده نگهبانان و ضجه
زاهد سلطان به درون آمد و با ديدن آن منظره از خنده به پشت افتاد ولی ناگهان زاهد را شناخت. برآشفته فرياد
کرد که اين مرد زاهد را چرا اينجا اورده ايد.وقت عذر خواهي و دلجويي بود اما زاهد نای حرف زدن را
نداشت. اورا با تخت روان به عبادت خانه اش بردند. به پيغمبر وقت خطاب شد به ديدن زاهد برو و بگو من
بازهم به فضل خويش با تو رفتار کردم چرا که تو در نوجوانی وقتی از عبادت فارغ ميشدی برای رفع خستگی
زنبور های عسل را ميگرفتی و چوبی در ته آنها فرو ميکردی و نخی و کاهی بان ميبستی و ان حيوان زبان
بسته را که کاری جز توليد عسل برای تو نداشت اينگونه آزار ميدادی. من اگر ميخواستم به عدلم با تو رفتار کنم
بايد به تعداد زنبوران با تو چنين ميکردم. عابد به زاری گفت ربنا عاملنا بفضلک و لا تعاملنا بعدلک. يعنی
پروردگارا با فضلت با من رفتار کن و نه با عدلت.


از راه وفا گاه زمــــــا يـاد تــــوان کـرد ---------- گاهي بنگاهـــــی دل مــا شــــاد تــوان کـرد
صيد دل مــن لا يق تيــغ تو اگـــر نيست --------- در را ه خدا آخــــــــرش آزاد تـــوان کــــرد
نالم مگــر از نــالـه به ـرحم آورم آن دل ---------- امــا کـه چــه با خـــوی خــداد تـــوان کــرد
زيــن بعـــد کسـی نالـهً من نشنـــود آری --------- تا چنــد مگــر نــالــه و فــرياد تــوان کــــرد
مستــــم ز مـی عشـق چنان کز پس مرگم -------- صــد ميکـــده از خـاک مــن آبـاد تـوان کــرد
انصـاف کجــا رفت ببيــن مدرسه کــردند -------- جاييکـــه در آن ميکــــــده بنيــاد تـــوان کـرد
منمـا ی به ـزاهــد تو ره کــــوی خـرابات ------- ايــن ره نـه به هــر بلهــوس ارشـاد توان کـرد
با غيــر صفـايي مــه من عهـد وفـا بســت ------- دل را به چـه اميــــــد دگـر شـاد تـــــوان کـرد
اين غزل از مــلا احمـد نــــراقـی مجتهد، عارف و شاعر اواخر دوره قاجار است.

در هند شهری است بنام کــامـرو و محل جوکی ها و جادوگران بزرگ دنيا است. بزرگ جادو گــر اين شهر
زنی بوده بنام کـامـاک ديـو. در هر دوره و زمان شصت و چهار زن جادوگر که همگی به فرمان کاماک هستند
و او را خدمت ميکنند هر ساله انجا گرد مي آيند تا تجربيات و يافته های تازه خود را با يکديگر مبادله کنند.
انها کتابی دارند بنام کامرو بيجاستگا که تعاليم مهم جادوگری در آن ثبت است. يکی از تعليمات مهم انها توجه
به نفس و طريقـه دم و بــازدم است. سوراخ بينی راست را به آفتاب و چپ را به ماه نسبت ميدهند. ميگويند
دم انسان گاهی از راست و گاهی از چپ و گاهی از هر دو طرف انجام ميشود.همچنين بازدم انسان.
جهت و سوی دم از بالا يا پايين و ساير حرکت های تنفسی و رنگ ان که برای افراد متبحر در اين علم قابل
رؤيت است ميتواند از ميزان سن، نوع پيشه، تعداد فرزند، موفقيتها و شکست ها، امراض و حتي مرگ
انسان خبر دهد. و حالا يک دستور عملـی برای کسانيکه دوست دارند نه انکه کاماک ديو باشند بلکه ارامش
را تجربه کنند و با راز های حيرت انگيز نفس و کاربرد های ان اشنا شوند. برای دست يابی به ذهن بايد از
سيستم صحيح تنفس با خبر بود. و اما برای شروع ابتدا بايد جايي خلوت و بدون سر و صدا برای خودت
اماده کنی يعنی جای نشستن که برای حد اقل 15 روز و حد اکثر 40 روز نياز به آن داری. بهترين مکانها بترتيب عبارت است از مکان خلوتی در کوه يا باغ / روی خاک نشستن و از انرژي های زمين استفاده کردن
اثاری عجيب دارد. برای کسانيکه اپارتمان نشين هستند روی پشت بام، زير اسمان بهترين است و اگر باز هم
ميسر نبود ميتوانی از يک چادر سفری يک نفره در اطاق استفاده کنی. درون چادر دو علت دارد اولا از تزيينات اطاق که مانع تمرکز است فاصله گرفته ای و ثانيا فضای اينچنين به تو کمک بيشتری ميکند.
کنار دريا هم بشرط سکوت، فوق العاده است. حالا چهار زانو بنشين يکی دو نفس عميق بکش و بعد به آرامی به
حرکت تنفسی در درون دقت کن. ذهن تو دايما در حال مرور خاطرات است و دو نفر در ان به گفتگو ی دايم
فقط به مدت 15 دقيقه بدون دخالت به اين گفتگو گوش کن. البته به محض انکه تو ميخواهی به گفته های انها گوش
کنی خاموش ميشوند و دوباره با پرت حواسی تو بگو مگو شروع ميشود / کار تو دقت در حرکت هوا از لحظه ورود از بينی تا ورود به ريه ها و خروج ان است. از طرفی سکوت ذهن را تجربه ميکنی (تمام شد)
و اما باز هم ناچار،، يک جواب برای (( باد شمالی )) با پوزش تمام سؤالت کمی بچه گانه بود و نشان از انکه
تو بسيار کم کتاب ميخوانی. آن کلمه ذهن الهی که تو خوانده ای يا شنيده ای با قدرت الهی و بخشش الهی خيلی
متفاوت است. ذهن الهی مربوط به انسان است و آن مطلبی که راجع به از دست دادن چيزی برای دريافت چيز
ديگری در نوشته های ديوانه خوانده ای مثلش مانند انست که دهقانی در اخر زمستان يا اول بهار يک من از
بهترين گندم های خود رابه دست خودش زير خاک ميکند < اين از دست دادن > و چند ماه بعد خرمنی بزرگ درو ميکند < اين دريافت > ديگر انکه انجيل حضرت عيسی عليه السلام دارای قوانين زندگی نيست اما قرآن
يک قانون مدون است. در قانون نمي نويسند اگر کسی دزدی نکرد با او چه کنيد بلکه با دزد يا قاتل چه کردن را
ذکر ميکنند. چه خوب بود تو و ديگر جوانان حد اقل از خواندن ترجمه های فارسی قران مثل ترجمه استاد
فولاد وند دوری نميکرديد و در حد اقل داستانهای شيرين ان در حد علاقه رمان خواندن توجه ميکرديد.
ايا ميدانيد خود قران بهترين قصه خود را قصه عشقي يوسف و زليخا را معرفی ميکند. تمام تمام تمام
درود و سلام بر يوسف سلطان عشق و سلام بر زليخا عاشق واقعی و زنده باد همه عاشقان که عشق و
ديوانگی دو رفيق هم رهند
ديوانــــــــــــــــــــــــــه اين خط اينهم نشانه. بي امضا

email@

divaneh @ Tuesday, May 13, 2003

Friday, May 9

 

جمعه 19/2/1382
به نام خدايي کـه فکـر خرد -------- نيارد که بر کنــه او پـي برد
بساط زمين و بسيط فلــک -------- بر آراست از ادمي و ملـــک
مي ازعشق اودرخم اورده جوش ------ ز براورده صوفي خروش
گِل دير و مسجد بهم سـاختـه ------- کليسـا و محـراب پـرداختـه
موذن فـرستِ منـاجا تيان ------ -مغنـي رسـان خـرابا تيــان
دل زاهدان را بمحـراب بست ------- در ابروي ساقي, دل مي پَرست
برحمت کند سوي نيکان نگاه ------ -بعذر بدان نيـز بخشد گنـــاه
بلطفش اميد سيـاه و سفيــد ----- -وز او نيست ابليس هم نا اميــد
کندعاصيان را بعصيان دلير ------ که رحمـت فرستد زبالا به زير
بود لطف عامش پناه همــه ------ -باميد عفوش گناه همـــــه
همـه سـاز اويند بالا وپست ------- همـه طالب او چه هشيارومست
بدو نيک چيزي در اين دير نيست ----- که صد گونه درضمن او خيرنيست
دهنده بود او, ستـاننـده هــم ----- -برنده جز او نـي، رساننده هـم
از او هاتفي، سوي او راه جوي ------- گرت ره نمايـد، بسر راه پوي (شاعري بنام هاتفي(
اين شاعر، يعني هاتفي پسر خواهر مولانا جامي اسـت و با هاتف اصفهاني متوفي 1198 قمري متفاوت است اما از جهت انکه در صفحه پيشين تنها به چند بيت از ديوان شمس بسنده کرده و ديگر غزلي نيامده بود امروز براي تبرک اين صفحه قطعه اي از ترکيب بند جناب هاتف را اوردم تا شايد دروازه اي باشد براي ورود به شناخت انرژي هاي غيبي.
دوش رفتم بــه کـوی بـاده فـــروش -------- زآتش عشــق، دل به جـوش و خروش
محفلـی نغــز ديـدم و روشـــــن --------- ميـر ان بـزم پيــر بـاده فــروش
چاکــران ايستـاده صــف در صــف --------- بـاده خـواران نشستــه دوش به دوش
پيــر در صـدر و مـي کشان گـردش ---------- پـاره ای مســت و پـاره ای مدهـوش
سينـــه بي کينـــه و درون صــافي --------- دل پــر از گفتـگو و لـب خامـــوش
به ادب پيـش رفتــم و گفتـــــــم -------- ای ترا دل قــــرار گـاه ســــروش
عـاشقــم درد نــاک و حا جتـــمند --------- درد مــن بنگــــر و به درمـان کوش
پيــر خنـدان بطنـز با مـن گفــــت -------- کـای تــرا پيـر عقــل حلقـه بگــوش
تـو کجـا مـا کجـــايِی از شرم اسـت -------- دختـــر رز نشستــه بـرقع پــــوش
گفتمــش سـوخت جانـم ابـــــي ده ------- وآتــــش مـن فـرو نشـان از جـــوش
دوش مي ســوختــم از ايـن آتـــش ------- آه اگــر امشبــم بود چـــون دوش
گـفـت خنــدان کـه هين پيالـه بگيـر -------- بستـــدم گفـت هـان زيـاده منــــوش
جـرءيــه ای در کشيــدم و گشتـــم ------- فارغ از رنــج عقـل و زحمـــت هـــوش
چون بهـــوش آمـدم يکـی ديـــدم ------- مـابقـــی سـر بســر خطوط و نقـــو ش
ناگهـــان از صــوامع ملکـــوت ---------- اين حديثـــــم سـروش گفت بگــوش
کـه يکـی هسـت و هيـچ نيست جزاو ---------- وحـــده لا الـــــه الا هــــــو
انسان دارای نيروهای بسيار عجيب و فوق العاده قوی است. اين موضوعی بود که امروز ديوانه می خواست راجع به ان مطلب بنويسد اما در اخرين دقايق پس از آنکه شعر ها را نوشت و اماده نوشتن مطلب اصلی شد بنا به خواهش يک ديوانه ايراني ساکن سوئد مجبور شد جواب خانم ( بروا) را بدهد.
ضمنا برای انکه ديگر خوانندگان صفحه ديوانه؛ حواس پرتي پيدا نکنند و به سرنوشت او مبتلا نگردند ناچار اصل سوٌال را هم به طور اختصار مينويسد.
خانم براوا مينويسد من دين و آيين درست و حسابي ندارم. از خداوند و آيين پيمبران او يک اطلاعات سطحی و اندک دارم. دروغ نميگويم، حسد و کينه را نميشناسم، عاشق پيشه هستم و همه مردمان خوب را دوست دارم.چند سال پيش که به سوئد امدم روزی دريک بقالي عرب با دوستم از سر يک دوراهي که مانده بودم صحبت ميکردم. مرد عرب مانند بسياری از شرقيهای ديگر بدون اجازه به حرفهای مــا گوش ميکرد و ناگهان گفت من ميتوانم دقيقا ترا راهنمايي کنم. ابتدا بي توجه بگفته او و با نوعي عصبانيت از مغازه او بيرون آمدم. وقتي واقعا خود را مستاٌصل ديدم، خودم بسوي او رفتم و از او پرسيدم تو چگونه ميتوانی به من کمک کني.
گفت اگر بر سر چند راهی قرار داری من ميتوانم به تو راه درست را نشان دهم. امتحان کن. تو تنها به اولين راه فکر کن و قصد کن که ايا اين راه خوب است يا نه.
و چنين شد که حالا چندين سال است نه من، که ده ها؛ اگر نگويم صدها ايراني و ترک و عرب، و حتي چند بار ديدم مردم غربي از او ميخواهند که به کدام از چند نوع فکر خود عمل کنند و او لحظه ای تمرکز ميکند سپس دست در يک کيسه نخود يا لو بيا يا عدس ميکند. چند تايي را دور ميريزد. چند تايي را ميشمارد و انگاه با اطمينان کامل ميگويد برو بفروش يا بخر. يا اينکار به دو ماه ديگر درست ميشود و.............و حرف او هيچگاه اشتباه نبوده است.
خانم براوا می پرسد: ديوانه، اگر ميداني به ما بگو راز اين مرد چيست البته سوال، چهل خط هم بيشتر بود اما انرا تا حد ممکن مختصر کردم. اما جواب اين ديوانه نادان.
براوای عزيز راز پنهان و بزرگ اين مرد در تمامي اعتقاد تو و ديگران است. در حقيقت راز او نزد تو است. اول به تو ميگويم مراقب باش تحت هيچ شرايطی در اين اعتقاد شک نکني که چه بسـا خداوند يک درخت را مامور گشايش کار انسانها می کند. دوم انکه اين شيوه اي از طلب خير از خداوند است.و دستور انرا به مولا علي نسبت داده اند بدين گونه که از خدا برای يک موضوع طلب خير کن و مشتي از حبوب را بردار. آنرا هشت – هشت بشمار هر آنچه ماند از يک تا هشت يک حکم دارد.
اما مسئله مهم تر از اينها است. انسان ميتواند به بسياری ازخواسته های منطقی خود به راحتی دست پيدا کند. اين را من نميگويم، کتاب وحی خداوند ميگويد. سوره توبه ايات 75 به بعد اينست
(( کسانی که با خدا عهد کرده اند که اگر از کرم خويش به آنان عطا کند قطعا صدقه خواهيم دادو از شايستگان خواهيم بود. پس چون پرورگار از فضل خويش به انان بخشيد ( انان عهد خود را فراموش کردند) بدان بخل ورزيدند و به حال اعتراض روی بر تافتند و خدا به سزای خلاف عهد انان و دروغی که گفتند تا روزی که او را ديدار کنند در دل انها پيامد های نفاق باقی گذارد)) پايان ترجمه ايه.
در ايات ديگر راجع به کسانيکه در دريا هنگام پيدا شدن امواج غرق کننده قسم ياد ميکنند که اگر نجات يا فتند چنين و چنان ميکنند و چون قدم بر ساحل گذارند عهد خويش فراموش ميکنند و خدا نيز بار ديگر هرگز به انان پاسخ نميدهد و از راههای مختلف از انان به خاطر بد عهدی انتقام ميگيرد.
پروردگار صريحا راه رسيدن به خواسته ها را هر چه قدر بزرگ ياد داده. امتحان کن. همانگونه که من بارها آزموده ام، خود را و نه خدای را، و هر بار که به عهد خود وفادار بوده ام به روشنی افتاب و به سهولت به خواسته خويش رسيده ام. براوای عزيز در اين جهان هر انچه خواستی بدست اوری بايد در قبال ان چيزی از دست بدهي. اول به قدرت بي انتهای او، فقط او، اعتقاد کن. دوم برای هر امر مهمی و هر کار بزرگ يا کوچکی نسبت به وضع مالی که داری به کودکان يتيم و درماندگان و گرسنگان در هر آئين و مذهبی که باشند کمک مالی کن. ديوانه آنقدر به اين مسئله اعتقاد محکم دارد که وقتی تقاضائی از خداوند دارد قبل از انکه براورده شود به عهدی که کرده لباس عمل ميپوشاند.
اگر هم خودم خسته نشده بودم وهم برای خوانندگان صفحه ملال اور نبود، به داستان يک غول مالي و يک کارخانه دار ايراني مسلمان که ساکن امريکا است اشاره ميکردم که با همين گونه عهد و پيمان ها ظرف کمتر از هفت سال از يک مغازه کوچک به چنين وضع اعجاب انگيزی رسيده و هر سال ده ها هزار دلار برای يتيمان و مسکينان و بيچاره ها با عشق خرج ميکند. با همه ائين و اعتقادی که دارم سوگند ياد ميکنم که اگر هرکس با هر عقيده و مسلک و هر مذهب که دارد، به اين شيوه که نوشتم عمل کند بسيار زود شاهد مقصود را در اغوش خواهد کشيد. بگذار برای اين سوگند اخرين هم ترجمه ايه 62 سوره بقره و 69 مائده را بنويسم
((هرکس از مسلمانان و يهودان و مسيحيان و ستاره پرستان، هرکس ايمان به يگانگي خدا و بودن روز قيامت داشته و کار نيک هم بکند، بداند که از برای اوست پاداشي نزد خدا و انها هر گز نه از چيزی اندوهناک ميشوند و نه ترسی از اينده خواهند داشت.)) تمام
ديوانه بی امضا نمبر 1

email@

divaneh @ Friday, May 09, 2003

Wednesday, May 7

 

سه شنبه 16/2/1382
بر عاشق فريضه بود جست و جوي دوست
بر روي و سرچو سيل دوان تا بجوي دوست
خود اوست جمله طالب و ما همچو سايه ها
اي گفت و گوي ما همگي گفت و گوي دوست
گاهي بجوي دوست چو اب روان خوشيم
گاهي چو آب حبس شدم در سبوي دوست
با دوست ما نشسته که اي دوست ,دوست کو
کو کو همي زنيم ز مستي بکوي دوست
تصوير هاي ناخوش و انديشه رکيک
از طبع سست باشد و اين نيست سوي دوست
خاموش باش تا صفت خويش خود کند
کو هاي هاي سرد تو کو هاي و هوي دوست
سلامي ببوي خوش اشنايي , سلامي بوسعت کرامت و بخشش سلام , سلام بر سلاطين عشق , سلام بر
انها که نه خود عاشقند اما عاشق عشاقند.
حضرت موسي عليهالسلام از ان پيامبراني بود که بسيار بدنبال چون و چرا ها بود و امت موسي نيز
بجهت چون و چرا ها دايم براي او مشگل افرين بودند . روزي موسي به پروردگار گفت بار الها مرا
بعلل بعضي از کارهايت اگاه گردان که سخت نيازمند انم . وحي امد موسي فردا صبح زود بسر فلان
چشمه برو . درختي بزرگ انجاست . بالاي درخت شو تا ترا به يکي از سولاتت اگاه کنم.
مراقب باش کسي ترا نبيند . جاي محکمي لابلاي شاخه ها درست کن و فقط تماشا نما. موسي بدستور
عمل کرد . هنوز خوب جاگير نشده بود که ديد سواري از دور بتاخت ميآيد.سوار بمحض ديدن چشمه اب
خود را از اسب بزير انداخت و سر در اب کرد و تا انجا که ميتوانست اب خورد . انگاه به پشت غلتيد تا
کمي خستگي در کند . در همين هنگام کيسه اي از گريبان سوار در کنار چشمه افتاد اما او از فرط خستگي نفهميد. چند دقيقه بعد سوار بر اسبش نشست و بتاخت دور شد.
حضرت موسي خواست مرد را صدا کند که يادش امد دستور فقط ديدن است و نه دخالت در پيش امد ها
وقتي سوار دور شد چوپاني گوسفندانش را به ابشخور چشمه اورد . وقتي چوپان خواست اب بخورد ديد
همياني چرمين کنار اب افتاده , کيسه را بر داشت و داخل انرا وارسي کرد . ديد يکصد سکه طلا در
هميان است .سر بلند کرد و سپاس حق گفت . کيسه را در خورجين خود گذاشت و گوسفندان را هي کرد
و از انجا دور شد . ساعتي بعد مرد کوري عصا زنان بسر چشمه امد . بسختي تمام جايي را يافت و سر
در اب کرد . جرعه اي نوشيد و نشست اما هنوز خستگي بدن اش نرفته بود که مرد سوار بتاخت برگشت
. از اسب پايين جست و قبل از هر گفت و گويي تمامي لباس مرد کور را گشت و چون چيزي نيافت
شلاق خود را بمرد کور زد و گفت پيش از انکه جانت ستانم کيسه مرا بمن رد کن. مرد کور عاجزانه به
دست و پاي سوار ميپيچيد و التماس ميکرد که من هنوز چند دقيقه اي نيست که اينجا امده ام و سوگند ياد
ميکرد که چيزي نيافته است . اما سوار خشمگين با شلاق بسر و روي پير مرد کور ميکوبيد و تکرار ميکرد کيسه من را پس بده و الا ترا خواهم کشت و چند دقيقه بعد جسد بيجان مرد کور در کنار چشمه آب
افتاد و مرد سوار چون از مردن او يقين کرد بر اسبش سوار شد و بسوي مقصد تاخت نمود. موسي نبي
از ديدن اين صحنه غش کرد و بزمين افتاد . وقتي بهوش امد عرض کردبارالها اين چه بازي بود که نمودي. خطاب امد موسي نه مگر طالب حکمت من بودي . اين کوچکترين چيزي بود که بتو نشان داديم
تا بداني اگاهي از اسرار بزرگ خداوندي کاري بس بزرگ است که در طاقت تو نميگنجد حالا گوش دار
تا بتو بگويم . اين مرد کور انگاه که جوان بود براي پدر اين مرد سوار کار ميکرد . روزي هنگام دزدي
از اربابش گير افتاد و چون جوان بود با اربابش يعني پدر اين سوار در گير شد و او را کشت و گريخت
و امروز پس از بيست و چند سال قصاص شد و بدست صاحب خون, کشته شد. و اما پدر ان چوپان سالها
از ابتداي نوجواني کارگر پدر مرد سوار بود وبا او قرار گذاشته بود که تا ده سال براي او کارکند وپولي
دريافت نکند . وقتي ده سال خدمت او تمام شد دستمزد خود را يگجا از اربابش بگيرد. ده سال خدمت پدر
چوپان تمام شد .روزي که خواست با او خداحافظي کند اربابش يعني پدر مرد سوار حاضر به دادن حق او
نشد . مرد چوپان افسرده حال گفت بدان که من روز قرارداد با تو خداي را شاهد گرفته ام و اميدوارم که
خداوند خود حق مرا از تو بگيرد. چوپان پدر اندک زماني از فرط ناراحتي دق کرد و مرد و امروز که
فرزند او مرد بالغي گشته خداوند حق چوپان را از تنها وارث ارباب او يعني مرد سوار گرفت و بصاحب
حق داد. موسي گفت پروردگارا ترا سپاس ميگويم و....................
چند سال پيش با دوستي اشنا شدم که در کمال نا اميدي و ياس زندگي ميکرد . او تمامي ما يملک خودرا
که يگ چاپخانه بزرگ بود در يک اتش سوزي اتفاقي از دست داده بود اين اتفاق درست بيست و يکسال
قبل پيش امده بود و من يکسال بعد از اين واقعه با او اشنا شدم . شبهاو روزهاي بسياري را با هم بوديم
همان اوايل مسيله اي را با او مطرح کردم که هم باعث رفع حالت بحراني او شد و هم کمک کرد که او
با تفکري جديد کارش را از نو شروع کند و امروز نه تنها از جهت کسب و کار مرد موفقي است بلکه
يکي از بهترين سالکيني است که ميشناسم . اما انچه را که يگ شب از او پرسيدم اين بود که ايا تا بحال
از زمان جواني به بعد ايا بفکر اتش زدن اموال کسي افتاده يا جايي را بنا حق اتش زده است؟
دوست من مدت مديدي سر به گريبان برد و بعد در کمال شجاعت و با ندامتي زياد اقرار کرد که زماني
با شخص سرمايه داري شراکت کردم که کار و تخصص از من و پول از او . کار شروع شد و پس از
دوسال وضع شرکت خوب شد . جوان بودن و بي تجربگي من و زياده خواهي هاي من باعث شد که ان
مرد با دادن کمي پول عذر مرا بخواهد و من که قراردادي با مکتوب نکرده بودم لاعلاج پذيرفتم و از ان
محل کار که پر رونق شده بود بيرون امدم اما چندين بار حس انتقام جويي من باعث شد که دست بآتش
زدن محل کار مان بزنم البته خدا شاهد است که اين کار انجام نشد . من چندين بار تلاش کردم اما هربار
با شکست روبرو شدم و هر بار تا دو سه سال بعد که انجا هم از رونق افتاد وقتي از جلو محل کار رد
ميشدم با حسرت اينکه چگونه چندين بار تلاش من شکست خورد ارزوي سوختن انمحل را داشتم و امروز
خداي را سپاس گذارم که در همين عالم و همين روزگار انتقام کج فکري و کج فهمي خود را دادم.
و درست بعد از انکه دوست من پي باين راز بزرگ آفرينش برد که هيچ انديشه کج و هيچ فکر پليد بدون
جواب نميماند چه رسد بانجام ان ,, از ان پس انديشه او سازنده شد و خداوند نيز از ياري با بطور حيرت
اوري دريغ نورزيده است.
گر چه اين پيرمرد ديوانه امشب خسته شده اما ناچار بايد به لطف يک ديوانه ديگر جواب دهد
گريزي .ن 111 . ايا حيفت نميايد که اين جنون را با عقل و اين ازادي را با افسار عوض کني منظورم
خود ازدواج نيست . انکه مردي ترا فرم ديگري بشناسد و با ان اميد بسوي تو ايد و بعد بفهمد زاويه ديد
او غلط است . صادقانه انچه در وجود و حالات تو است با او در ميان بگذار البته اگر عشقي از او به دل
گرفت هاي . بدان که اگر واقعا به بچه هاي يتيم و بي بضاعت علاقه مندي و خالصا مخلصا براي رضاي
حق در خدمت انهايي, اين يک رحمتي خاص از جانب حق در باره تو است و اگر تو بچه اي خود ميداشتي يا پيدا کني اين رحمت احتمالا از تو دور ميشود . من نميدانم تو در داخل ايران هستي يا خارج.
از کلامت برداشت ميشود در خارج زندگي کني . اگر چنين است براي چند ماه البته با خواندن صيغه الهي
با او زندگي کن . اگر او وضع و حال و جنون نيمه اي تورا قبول کرد و جايي از زندگي مشترک صدمه
نديد ادامه بده و الا ...... و ترا بجد ْ و جده اقاي جرج دبليو موش ديگر مرا در امپاس اخلاقي قرار نده.
ايميل فرستادن و اظهار نظر کردن حتي فحش دادن البته از نوع با نزاکت ان بي اشگال // اما مشورت
بـــــــــي مشورت . زندگي دوستان سبز و ابي باد و انچه از ان بماند نصيب دشمنان
يا هـــــــــو بي امضا ديوانه نمبر وان

email@

divaneh @ Wednesday, May 07, 2003


توضيحات

coming soon

   فرستادن نظرات

دوستان

Martian
kerme ketab


..::Feriline..::

آرشيو


آرشيو






[Powered by Blogger]
[Divaneh Number 1]

Designed by :Saleh Rozati